جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٨ - غزل ٤٠٥ خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم
|
زادِ راهِ حرم دوست نداريم، مگر |
به گدايى ز در ميكده زادى طلبيم |
|
سفر كردن به حرم دوست، زاد و راحله اى چون توفيق، استقامت، صبر بر محروميتها، بيدارى شب، گريه و نالههاى سحرگاهان، از خودگذشتگىها، و شور و شيفتگى عاشقانه مى خواهد، و همه را او بايد عنايت كند تا پست و بلنديها و دشواريهاى راه قربش آسان گردد. پس چاره اى جز دست گدايى به دامن پر لطف و عنايتش زدن نمى باشد؛ كه:
٢٨٤٣
« «ألْجِئْ نَفْسَكَ فِى الامُورِ كُلِّها إلى إلهِكَ، فَإنَّكَ تُلْجِئُها إلى كَهْفٍ حَريزٍ.»
[١]: (نَفْس خويش در تمام امور به پناه معبودت درآور، كه به پناهگاه محفوظ و مصونى پناهش دادهاى.) همچنين:
٢٨٤٤
«أوْثَقُ سَبَبٍ أخَذْتَ بِهِ، سَبَبٌ بَيْنَكَ وَبَيْنَ اللَّهِ.»
[٢]:
(محكمترين دستاويزى كه بدان چنگ مى زنى، دستاويز ميان تو و خداوند مى باشد.) و نيز:
٢٨٤٥
«تَحَبَّبْ إلَى اللَّهِ سُبْحانَهُ بِالرَّغْبَةِ فيما لَدَيْهِ.»
[٣]: (با ميل و رغبت به آنچه در نزد خداوند سبحان است، به او دوستى بورز.).
و يا بخواهد بگويد: آنچه مشكلات راه دوست را آسان مى سازد، ذكر و مراقبه و ياد اوست، و سزاوار است آن را از خود او طلب نمود.
در جايى مى گويد:
|
ميخوارگان كه باده به رطل گران خورند |
رطل گران ز بَهْرِ غم بيكران خورند |
|
|
رطل گران ز دل بَرَد انديشه گران |
ز آنرو بود كه باده به رطل گران خورند |
|
|
دانند عاقلان كه نمانَد جهان به كس |
حافظ! چرا همه غمِ سود و زيان خورند؟[٤] |
|
|
اشكِ آلوده ماگر چه روان است، ولى |
به رسالت سوى او، پاك نهادى طلبيم |
|
اگرچه اشك روان و آلوده به خون دل ما، خود زادى براى قرب جانان و مورد.
[١] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى، ص ١٦.
[٢] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى، ص ١٦.
[٣] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى، ص ١٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٤، ص ٢٢٣.