جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٩ - غزل ٤٠٢ خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم
برخوردارى از نظر به تو آرزو دارم، تحقّق بخشى.)
|
چون صبا با دل بيمار و تن بىطاقت |
به هوادارى آن سرو خرامان بروم |
|
محبوبا! هوادارى تو راهنماى من است به تو، اگرچه در عشقت بيمار و بى طاقت گشته باشم، به خود راهم ده تا به موت اختيارى يا اضطرارى به مشاهدهات نائل گردم، كه جز توام آرزوئى نيست؛ كه؛
٣١٢٧
«وَها! أنَا مُتَعَرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوْحِكَ وَعَطْفِكَ، وَمُنْتَجِعٌ غَيْثَ جُودِكَ وَلُطْفِكَ، فارٌّ مِنْ سَخَطِكَ إلى رِضاكَ، هارِبٌ مِنْكَ إلَيْكَ، راجٍ أحْسَنَ ما لَدَيْكَ، مُعَوِّلٌ عَلى مَواهِبِكَ، مُفْتَقِرٌ إلى رِعايَتِكَ [رَغائِبِكَ.].»
: (و من اينك در معرض نسيمهاى رحمت و توجهت در آمده، و باران بخشش و لطفت را مى بويم، و از خشمت به سوى خشنوديت فرار نموده، و از تو به سوى خودت مى گريزم، و به بهترين چيز در پيشگاهت اميدوارم، و بر موهبتها و احسانهايت اعتماد نموده، و به رعايت [يا: بخششها و هداياى] تو محتاج و نيازمندم.)
|
دلم از وحشتِ زندانِ سكندر بگرفت |
رخت بر بندم و تا مُلكِ سليمان بروم |
|
خلاصه آنكه: خواجه با اين ابيات و ابيات آتيه اظهار اشتياق به ديدار از دست شده، و يا ديدار بالاترى نموده و مى گويد: معشوقا! وحشت سراى دنيا چه بلاها كه به سر من نياورد! و چه دوريها ومحروميتها كه نصيب من نكرد! هميشه چنين نمىماند و بقاء براى عالم ملكى من نخواهد بود، از زندان عالم طبيعت با مرگ اختيارى و يا موت اضطرارى خلاص شده، و محبوب، مشرّف به شرافتِ «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ، فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ»[١]: (براستى كه اهل تقوى در بهشتها و نهرهايى در جايگاه صدق و راستى، نزد پادشاه مقتدر مى باشند.) و «يا أَيَّتُهَا.
[١]- قمر: ٥٤- ٥٥.