جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨ - غزل ٣٦٢ سحر چون بلبل بيدل شدم دمى در باغ
|
تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون |
كجا به كوى حقيقت گذر توانى كرد؟![١] |
|
|
چنان به حسن و جوانىِّ خويشتن مغرور |
كه داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ |
|
خلاصه آنكه: گلهاى باغ را چنان مغرور ظواهر و جمال خويشتن ديدم، كه از عاشق خويش (بلبل) فارغ البال بودند.
كنايه از اينكه: گويا مظاهر نمى خواستند تا عاشق، خود را مى بيند، معشوق را با ايشان مشاهده كند. در جايى مى گويد:
|
حجابِ چهره جان مى شود غبارِ تنم |
خوشا! دمى كه از اين چهره پرده برفكنم |
|
|
چگونه طوف كنم در فضاى عالمِ قدس |
چو در سراچه تركيب تخته بند تنم |
|
|
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار |
كه با وجود تو كس نشنود زمن كه منم[٢] |
|
|
نشاط و عيش و جوانى، چو گل غنيمت دان |
كه حافظا! نبُود بر رسول، غيرِ بلاغ |
|
آرى، عقل هركس رسولِ باطنى اوست، و وى را دعوت مى كند بر اينكه از شادابى ايّام حيات و از عيشهاى معنوى و طراوت جوانى بهره گيرد، و عمر به بطالت نگذراند.
گويا خواجه در بيت ختم مى خواهد بگويد: علّت محروميّت من از ديدار دوست، همانا استفاده نكردن از نشاط و جوانى است كه:
٢٥٩٦
«إضاعَةُ الفُرْصَةِ غُصَّةٌ.»
[٣]: (تباه ساختن فرصت، غم و اندوه درپى دارد.- همچنين:
٢٥٩٧
«إنْتَهِزُوا فُرَصَ الخَيْرِ، فَإنَّها تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ.»
[٤]: (فرصتهاى خير را مغتنم شماريد، كه آنها چون گذشت ابرها در گذرند.) و.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الفرصة، ص ٣٠٣.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الفرصة، ص ٣٠٤.