جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦ - غزل ٣٦٢ سحر چون بلبل بيدل شدم دمى در باغ
شناساندى، تا اينكه تو را آشكار در هر چيز ديدم.)؛ ولى دوست را كه بايد اسماً و صفتاً و ذاتاً با همه مظاهر و محيط به آن مشاهده كنم، توفيق آن را نيافتم. علّت هم، همان است كه خود در بيت ختم بيان كرده.
|
به چهره گلِ سورى نگاه مى كردم |
كه بود در شب تارى به روشنى چو چراغ |
|
چون در باغ به صورت و ظاهر گل سرخ نگريستم، حقيقت خود را به من نشان نداد و از محبوب در ميان ظلمت شب جز مظهريّت گل سورى نديدم.
كنايه از اينكه: چون من آمادگى ديدارش نداشتم، و هنوز به تمام معنى، از كدورت عالم طبيعت پاك نگشته بودم، نمىتوانستم از آن گل، جز جنبه مظهريّتش چيزى را بنگرم. در جايى مى گويد:
|
تا نگردى آشنا، زين پرده بويى نشنوى |
گوشِ نامحرم نباشد جاىِ پيغام سروش |
|
|
در حريم عشق، نتوان زد، دم از گفت و شنيد |
زانكه آنجا، جملهْ اعضا، چشم بايدبود وگوش[١] |
|
|
گشاده نرگسِ رعنا به حسرت، آب از چشم |
نهاده لاله حمرا به جان و دل، صد داغ |
|
و چون در باغ به گل نرگس نگريستم، او را چون خود به حسرت ديدار دوست گريان يافتم. و گل لاله را هم در فراقش چون خويش خونين دل نگريستم.
كنايه از اينكه: از توجه به اين امر دانستم حضرت محبوب خويشتن پرستان را مورد عنايت خود قرار نمى دهد. اگر گل نرگس به رعنائىاش، و لاله به حمراء و سرخ بودنش نظر نداشت از ديدار او محروم نمى ماند. به گفته خواجه در جايى:
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥١، ص ٢٦٦.