جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٨ - غزل ٤٠٠ حاشا كه من به موسم گل ترك مى كنم
آورديم.- نيز:
٢٨١٨
«خَمَّرْتُ طينَةَ آدَمَ بِيَدَىَّ أربَعينَ صَباحاً.»
[١]: (خمير مايه آدم را چهل روز با دو دست [جلال و جمال] ام سرشتم.) شرافتم بخشيدهاند، چگونه مىتوانم به سخنت گوش فرا دهم و از توجّه به محبوب چشم بپوشم و او را دوست نداشته باشم؛ كه:
٢٩٤٨
«ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ، لا يَمْلِكُونَ تأخيراً عمّا قَدَّمَهُمْ إلَيْهِ وَلا يَسْتَطيعُونَ تَقَدُّماً إلى ما أَخَّرَهُمْ عَنْهُ.»
: (سپس آنها را در راه اراده خويش روان گردانيده و در راه محبّتش برانگيخت، به گونه اى كه نمى توانند از آنچه مقدّمشان داشته عقب برگردند، و قادر نيستند به سوى آنچه كه مؤخرشان داشته پيشى گيرند.).
تواى مدّعى! هرچه مى خواهى بگو، ولى من نه آنم كه دست از محبتش بكشم، به پاى عقيده خود خواهم ايستاد تا:
|
اين جان عاريت، كه به حافظ سپرددوست |
روزى رُخَش ببينم و تسليم وى كنم |
|
جان عاريتى كه دوست به من عطا فرموده براى آن است كه نثار ديدارش كنم، و چنان خواهم نمود. «روزى رُخش ببينم و تسليم وى كنم.».
در جايى مى گويد:
|
به جان او، كه گرم دسترس به جان بودى |
كمينهْ پيشكش بندگانش آن بودى |
|
|
وگر دلم نشدى پاىْ بندِ طرّه او |
كىام قرار، در اين تيره خاكدان بودى |
|
|
بگفتمى كه بها چيست خاكِ پاى تو را |
اگر حيات گرانمايه، جاودان بودى[٢] |
|
[١]- صحيفه سجاديه، دعاى ١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٩، ص ٣٨٧.