جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٥ - غزل ٤٠٠ حاشا كه من به موسم گل ترك مى كنم
كجاست امور به وجد آورنده، و يا نفحات دوست؟ تا آنچه از زهد و علم تحصيل نمودهام نثار مقدمشان نمايم، و عمر خويش به كار عشق با حضرت محبوب بسر آرم.
در جايى در تقاضاى بيان فوق مى گويد:
|
مطرب خوش نوا بگو، تازه به تازه نو به نو |
باده دلگشا بجو، تازه به تازه نو به نو |
|
|
با صنمى چو لعبتى خوش بنشين به خلوتى |
بوسه ستان به آرزو، تازه به تازه نو به نو |
|
|
بَرْ ز حيات كِىْ خورى، گرنه مدام مِىْ خورى |
باده بخور به ياد او، تازه به تازه نو به نو[١] |
|
بدين جهت مى گويد:
|
از قال و قيل مدرسه، حالى دلم گرفت |
يك چند نيز، خدمتِ معشوق و مِىْ كنم |
|
بس است اى خواجه! هرچه قال و قيل و گفتار علوم ظاهرى نمودى كه جز خودبينى و خود پرستى و ظلمت و تاريكى در تو نيفزود. زمانى هم به ذكر معشوق و مراقبه وى بپرداز، تا عنايات او دستگيريت نمايد. به گفته خواجه در جايى:
|
زكنج مدرسه حافظ! مجوى گوهرعشق |
قدم برون نه اگر ميل جستجو دارى[٢] |
|
و سپس بگو:
|
كو پيك صبح؟ تا گلههاى شب فراق |
با آن خجسته طالعِ فرخنده پى كنم |
|
كجايند نفحات و پيام آورندههاى دوست در وقت صبحگاهان؟ و كجاست.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٣، ص ٣٦٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٠، ص ٤١٦.