جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧ - غزل ٣٦٢ سحر چون بلبل بيدل شدم دمى در باغ
|
نظرِ پاك توان در رُخِ جا [نا] ن ديدن |
كه در آئينه، نظر جز به صفا نتوان كرد[١] |
|
|
زبان كشيده چو تيغى به سرزنش سوسن |
دهان گشاده شقايق چو مردمِ ايْفاغ |
|
و چون در باغ به گل سوسن نظر كردم، گويا با زبانههاى چون شمشيرش به من مىگويد: «بازگرد، تو را نه سزاوار مشاهده حقيقت من، و يا مظاهر عالم است، تو هنوز آمادگى ديدار دوست را ندارى.» و چون در باغ به گل شقايق نگريستم، آن را چون روستاييانى كه دهان باز مى كنند و فرياد بر مى آورند ديدم، كه با من مى گويد:
«از خواستهات، كه مشاهده دوست است (از طريق مظاهر)، صرف نظر كن، كه تا خود را مى بينى او را نخواهى ديد.».
در جايى مى گويد:
|
طريق كام جستن چيست؟ تركِ كام خود گفتن |
كلاهِ سرورى اين است، گر اين تَرْكْ بردوزى[٢] |
|
|
يكى چو باده پرستان، صراحى اندر دست |
يكى چو ساقىِ مستان به كف گرفته اياغ |
|
و چون در باغ به گلها نظر مى كردم، گويا بعضى را همانند كسى كه كوزه شراب در دست دارد، و بعضى را پياله شراب به كف، آماده براى خدمت به اهل دل و آنان كه از خودى و خودستايى پاك شده باشند، مىديدم. گويا اينان مى خواستند شراب تجلّيات دوست را از طريق خويش به جهانيان ارائه دهند. متأسفانه كسى را نمىيافتند تا بهره معنوى از آنان بگيرد!.
در جايى مى گويد:
|
گلِ مرادِ تو آنگه نقاب بگشايد |
كه خدمتش چو نسيمِ سحر توانى كرد |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٠، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٧، ص ٤٢٨.