جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥ - غزل ٣٦٢ سحر چون بلبل بيدل شدم دمى در باغ
اين غزل را در سالهاى گذشته معناى مختصرى نموده بودم، چون تجديد نظر كردم به گمانم آمد (به قرائن همه ابيات) خواجه عقده اى داشته و مى خواسته آن را بيان كند. پيش از شنيدنِ بيان غزل، سزاوار است خواننده عزيز به مقدمه غزل ٣٥٤ توجّهى بفرمايد، و سپس بيانات ما را در اين ابيات بخواند، تا گفتار خواجه خوب برايش روشن شود. تنها فرقى كه ميان آن غزل و اين غزل است، آن است كه آن غزل در مقام بيان مشهودات خود است، و اين غزل در مقام محروميّت از آن مشهودات مىباشد. خلاصه عقده خواجه، آن است كه بگويد:
|
سحر چو بلبل بيدل شدم دمى در باغ |
كه تا چو بلبلِ بيدل كنم علاجِ دماغ |
|
سحرگاهان، چون بلبلى كه از فراق گل خود را از دست داده و فراموش نموده و جز به گل و معشوقش نظرى ندارد، به باغ رفتم شايد علاج درد فراق دوست را به ديدارش از طريق مظاهر بنمايم؛ كه:
٢٩٤٧
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الاطْوارِ أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْ ءٍ حَتّى لا أجْهَلَكَ فى شَىْ ءٍ.»
[١] (بار الها! با پى در پى در آمدن آثار و مظاهر و دگرگون شدن تحولات دانستم كه مقصودت از من اين است كه در هر چيز خودت را به من بشناسانى، تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم- نيز:
٢٥٩٥
«وَانْتَ الّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْ ءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْ ءٍ.»
[٢] (و تويى كه خود را در هر چيز به من.
[١]- اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - اقبال الأعمال، ص ٣٥٠.