جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٤ - غزل ٣٩٢ به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم
|
ظلّ ممدود خَم زلف توام بر سر باد |
كاندرين سايه قرار دل شيدا باشد |
|
|
چشمت از ناز به حافظ نكند ميل آرى |
سر گرانى صفت نرگس شَهلا باشد[١] |
|
|
جهان، پيرى است بىبنياد، از اين فرهاد كُش فرياد |
كه كرد افسون ونيرنگش ملول از جان شيرينم |
|
آرى، اى آنان كه در طريق محبّت دوست قدم مى گذاريد! گمان مكنيد مى توانيد همواره از او بهرهمند گرديد. عاشق كُشى، سجيّه جهان آفرينش و كُهن بوده و هست، و صدها بلكه هزاران عاشق را چون من در هجر معشوق خويش به خاك سياه نشانده و مى نشاند، و مهلت نمى دهد با محبوب خويش انسى دائمى داشته باشند، حيلهاش چنان است كه فرهاد را از شيرين جدا ساخته و از گراييدن به يكديگر دور نموده. در جايى مى گويد:
|
آه از اينجور و تظلّم كه در اين دامگه است! |
واى از آن عيش و تنعّم كه در آن محفل بود! |
|
|
در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز |
چه توان كرد كه سعى من و دل باطل بود[٢] |
|
در نتيجه خواجه با اين بيان گله از محبوب خود مى نمايد كه به هجرانش مبتلا ساخته با اين همه مى گويد:
|
جهانِ فانى و باقى، فداى شاهد و ساقى |
كه سلطانىِ عالَم را طُفيل دوست مى بينم |
|
اگرچه كار جهان فرهاد كُشى و افسون گرى است، ولى من نه آنم كه دست از معشوق حقيقى خويش، كه هم ساقى و هم شاهد است، بردارم. اين جهان و آن جهان فداى او باد؛ زيرا برترى و سلطنت حقيقى كسى دارد كه با چون تويى انسى و.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٧، ص ٢١٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧١، ص ٢١٥.