جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٣ - غزل ٣٩٢ به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم
|
حافظا! روز اجَل گر به كف آرى جامى |
يكسر از كوى خرابات برندت به بهشت[١] |
|
و يا بخواهد بگويد: ديدار تو، خود بهشت برين است بر من، اگر وقت مردن شمع بالينم گردى.
|
صباح الخير زد بلبل كجايى؟ ساقيا! برخيز |
كه غوغا مى كند در سر، خمارِ خَمر دوشينم |
|
اى دوست! شب گذشتهام از مشاهده جمالت بهرهمند ساختى و سپس محروم از ديدارت نمودى و در خمارىام گذاشتى. چون بلبل هجران كشيده كه سحرگاهان با گُل «صبّحكم اللَّه.» گفت و ديده به جمالش گشود، براى من هم، وقتِ صبح جلوه اى بنما و از خمارى خمر دوشينهام بِرَهان. به گفته خواجه در جايى:
|
نخفتهام به خيالى كه مى پزم شبها |
خمار صدشبه دارم، شرابخانه كجاست؟ |
|
|
نداى عشقِ تو دوشم در اندرون دادند |
فضاى سينه حافظ، هنوز پر ز صداست[٢] |
|
|
اگر برجاى من غيرى گزيند دوست، حاكم اوست |
حرامم باد اگر من جان به جاى دوست بگزينم |
|
چنانچه دوست، به جاى اين عاشق دلباخته، ديگرى را به خود راه دهد و مرا نپذيرد، حاكم اوست؛ كه: «إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ»[٣]: (خداوند هرآنچه بخواهد فرمان مى دهد) من نه آنم كه چون و چرا در حكم او داشته باشم و دست از محبّت خويش بركشم، و نه چنانم كه جان شيرين خويش را هم بر دوست اختيار نمايم و جز او را بخواهم. به گفته خواجه در جايى:
|
هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد |
پاى از اين دائره بيرون ننهد، تا باشد |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٤، ص ٨١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦، ص ٥٥.
[٣] - مائده: ١.