جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢١ - غزل ٣٩٢ به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم
حيات دل، در ياد خدا حاصل مى شود.)
|
الااى همنشين دل! كه يارانت برفت از ياد |
مرا روزى مباد آن دم كه بىياد تو بنشينم |
|
اى محبوبى كه در دلم جاى دارى و با فطرت من آميختهاى! كه: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»[١]: (همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن نو آفرينى فرمود، تغيير و تبديلى در آفرينش الهى نيست.- نيز: «صِبْغَةَ اللَّهِ، وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً؟!»[٢]: (رنگ خدايى، و چه رنگى از رنگ خدايى بهتر است؟!- همچنين:
٢٧٧٥
«فَطَرَهُمْ جَميعاً عَلَى التَّوحيدِ.»
[٣]: (همه مردم را بر توحيد نو آفرينى فرمود.)، و هرگزت فراموش نكرده و نخواهم كرد. الهى! كه روزى را در پيش نداشته باشم كه بىيادت بسر برم و از فطرت خويش غافل مانم.
نمىدانم چه شده كه به من بىعنايت گشتهاى، شايد علّت، همان گناهان و غفلاتم باشد؛ كه:
«إنَّ الحِجابَ عَنِ الخَلْقِ لِكَثْرَةِ ذُنُوبِهِمْ، فَأَمّا هُوَ فَلا يَخْفى عَلَيْهِ خافِيَةٌ فى آنآءِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ.»
[٤]: (براستى كه محجوب شدن خداوند از خلق بخاطر گناهان زياد آنهاست. و امّا خدا، هيچ پنهانى در اوقات و لحظات شب و روز بر او مخفى نيست.)
|
ز تاب آتش دورى شدم غَرْقِ عَرَق چون گل |
بيار، اى باد شبگيرى! نسيمى ز آن عرق چينم |
|
آن قدر در آتش هجران دوست سوختم كه عرق گرمى آن، و يا عرق خجلت دور ماندگىام از او، به رخسارم ظاهر گشت. اى نسيمهاى جانفزاى شبانگاهى! واى نفحات زنده كننده جانان! وزيدن گيريد و از آتش درونىام بكاهيد، و يا عرق.
[١]- روم: ٣٠.
[٢] - بقره: ١٣٨.
[٣] - بحار الأنوار، ج ٣، ص ٢٧٧، باب ١١، روايت ٨.
[٤] - بحار الانوار، ج ٣، ص ١٥، باب ٢، روايت ١.