جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٥ - غزل ٣٩١ به تيغ گر كشد دستش نگيرم
لذا مى گويد:
|
بر آى اى آفتاب صبح امّيد! |
كه در دست شبِ هجران، اسيرم |
|
معشوقا! تا كى در ظلمت شام هجران بمانم و خورشيد جمالت براى اين غمزده و اسير فراقت جلوه گرى نداشته باشد. اى صبح اميد من! جلوه اى كن و از دورىام برهان؛ كه:
٢٧٧١
«إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟!»
[١]: (بار الها! نفسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجرانت خوار مى سازى؟!).
به گفته خواجه در جايى:
|
در شب هجران، مرا پروانه وصلى فرست |
ور نه از آهم، جهانى را بسوزانم چو شمع |
|
|
سرفرازم كن شبى از وصل خوداى ماه رو! |
تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع |
|
|
همچو صبحم يك نفس باقى است بىديدارِ تو |
چهره بنما دلبرا! تا جان برافشانم چو شمع[٢] |
|
|
چو طفلان تا كى اى واعظ! فريبى |
به سيب بوستان و جوى شيرم |
|
واعظا! من آن نِيَم كه بهشت و نعمتهاى آن را بىدوست و بىمشاهده جمال او (از طريق مظاهر آن عالم) طالب باشم، پس مرا تنها به عبادات خشكى كه جز به ظواهر بهشت نمى رساند، دعوت مكن، من طفل نيستم كه به پوست قانع شوم.
من كلام محبوب حقيقى را كه مى فرمايد: «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً»[٣]: (و.
[١]- بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.
[٣] - انسان: ٢١.