جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٩ - غزل ٣٨٨ به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم
غزل ٣٨٨ [: به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم ...]
|
به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم |
بهار توبه شكن مى رسد چه چاره كنم |
|
|
سخن درست بگويم نمى توانم ديد |
كه مِىْ خورند حريفان و من نظاره كنم |
|
|
به دور لاله دماغ مرا علاج كنيد |
گر از ميانه بزم طرب كناره كنم |
|
|
اگر شبى به زبانم حديث توبه رود |
ز بىطهارتى، آن را به مى غراره كنم |
|
|
به تخت گل بنشانم بتى به سلطانى |
ز سنبل و سمنش ساز طوق و ياره كنم |
|
|
مرا كه نيست ره و رسم لقمه پرهيزى |
همان به است كه ميخانه را اجاره كنم |
|
|
ز روى دوست مرا چون گل مراد شكفت |
حواله سرِ دشمن به سنگ خاره كنم |
|
|
گداى ميكدهام ليك وقت مستى بين |
كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم |
|
|
اگر ز لعل لب يار بوسه اى يابم |
جوان شوم ز سر و زندگى دوباره كنم |
|
|
چو غنچه با لب خندان به ياد مجلس شاه |
پياله گيرم و از شوق جامه پاره كنم |
|
|
نه قاضيم نه مدرّس نه محتسب نه فقيه |
مرا چه كار كه منعِ شرابخواره كنم |
|
|
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ |
به بانگ بربط و نى رازش آشكاره كنم |
|