جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٥ - غزل ٣٨٥ باز آى ساقيا كه هوا خواه خدمتم
و در جاى ديگر مى گويد:
|
غيرتم كُشت كه محبوبِ جهانى ليكن |
روز و شب، عربده با خلقِ خدا نتوان كرد |
|
|
نَظَرِ پاك توان، در رخ جانان ديدن |
كه در آئينه، نظر جز به صفا نتوان كرد[١] |
|
|
در ابروى تو، تير نظر، تا به گوش هوش |
آورده و كشيده و موقوف فرصتم |
|
محبوبا! عمرى است چشم به راهت دوختهام و در انتظار بسر مى برم، تا با كمان ابروان و تير مژگانت مرا هدف قرار دهى و صيدم كنى.
كنايه از اينكه: مشتاق جذبات و كششهاى توام، تا بازم به خود بخوانى و جمالت را تماشا كنم؛ كه:
٢٧٤١
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى؛ فَأنْتَ لا غَيْرُكَ مُرادى ..
وَرُؤْيَتُكَ حاجَتى، وَجِوارُكَ طَلِبَتى، وَقُرْبُكَ غايَةُ سُؤْلى.»
[٢]: (براستى كه همّتم از همه بريده و تنها به توست، و ميل و رغبتم تنها به تو منصرف گشته، لذا تويى خواستهام، و نه غير تو ..
و ديدارت تنها حاجتم، وجوارت مطلوبم، و قربت منتهى خواستهام.).
به گفته خواجه در جايى:
|
به مژگانِ سيه كردى هزاران رخنه در دينم |
بيا، كز چشم بيمارت، هزاران درد برچينم |
|
|
الااى همنشين دل! كه يارانت برفت از ياد |
مرا روزى مباد آندم، كه بىياد تو بنشينم[٣] |
|
|
من كز وطن سفر نگزيدم به عمرِ خويش |
در عشقِ ديدنِ تو، هوا خواهِ غربتم |
|
از اين بيت معلوم مى شود خواجه در بيشتر عمر خود سفر نكرده بوده. خلاصه بخواهد بگويد: محبوبا! از آن نظر حاضر نيستم از شيراز بيرون شوم وهوا خواه غربتم، كه چاره قربت را نزد اساتيد طريق اين ديار پيدا كنم، و از راهنماييهاى آنان.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٠، ص ١٤٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٢، ص ٢٩٢.