جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧ - غزل ٣٦١ در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
گذشته از پايدارى و سوختن، روشنى بخشِ محفل عشّاق و سر به پاى دوست دهندگان و از خود گذشتگان چون شمع مى باشم، تا شايد از اين راه بتوانم به تو راه يابم.
در جايى مى گويد:
|
مدد از خاطر رندان طلب اى دل! ور نه |
كارِ صعبى است، مبادا كه خطايى بكنيم |
|
|
سايه طايرِ كم حوصله كارى نكند |
طلب سايه ميمون همايى بكنيم[١] |
|
|
كوه صبرم نرم شد چون موم از دست غمت |
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع |
|
معشوقا! همانطور كه شمع در ميان آب و آتش زندگى مى كند، مىسوزد و آب مىشود، و با آن همه صبر و استقامت، عاقبت آتشش (به واسطه آب شدن) از پا در مىآورد، من هم از غم عشقت چنانم، مىسوزم و مى گريم، تا به نابودى بگرايم.
آخر عنايتى بنما. در جايى مى گويد:
|
فاتحهاى، چو آمدى بر سر خستهاى، بخوان |
لب بگشا، كه مى دهد لعل لبت به مرده جان |
|
|
حالِ دلم چو خال تو، هست در آتش وطن |
جسمم ازآن چو چشم تو، خسته شده است و ناتوان[٢] |
|
و در جايى مى گويد:
|
صبر است مرا چاره ز هجران تو، ليكن |
چون صبر توان كرد؟ كه مقدور نمانده است[٣] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٣، ص ٣٣٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٨، ص ٣٤٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٩.