جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٥ - غزل ٣٨٢ ساقى بيار باده كه آمد زمان گل
اغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.)
|
گل در چمن رسيد، مشو ايمن از خزان |
يار و شراب جوى و سرا بوستان گل |
|
اى خواجه! حال كه يار در چمنزار موجودات به ملكوتشان در تجلّى است، از فرصت استفاده نما، و در پى او و مشاهده جمالش شو، و از هر مظهرى كه بهتر يار را به تو مى نمايد، بهره خود را بگير، و هرچه زودتر از گل جمالش بهرهمند شو، و ايمن از خزان مباش.
به گفته خواجه در جايى:
|
گِرُوىِ آخرِ عمر از مى و معشوقه بگير |
حيف اوقات كه يكسر به بطالت برود |
|
|
كاروانى كه بود بدرقهاش لطف خدا |
به تجمّل بنشيند، به جلالت برود[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
جام مينائى مِىْ، سدّره تنگدلى است |
منه از دست، كه سيل غمت از پا ببرد |
|
|
باغبانا! ز خزان بىخبرت مى بينم |
آه از آن روز! كه بادت گلِ رعنا ببرد |
|
|
رهزن دهر نخفته است، مشو ايمن ازو |
اگر امروز نبرده است، كه فردا ببرد[٢] |
|
|
حافظ! وصال گل طلبى، همچو بلبلان |
جان كُن فداىِ خاك رَهِ باغبانِ گل |
|
و اگر وصال دوست مى طلبى، دست به دامن اولياء او، محمّد و آلش :، كه راهنما و گوياى طريق قرب جانانند، بزن، و خاك پاى ايشان سرمه چشمان كن، و عمل به فرمايشاتشان بنما؛ تا حضرت دوست به خودت راه دهد؛ كه:
٢٧٢٠
«أنْتُمُ السَّبيلُ
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٣، ص ١١٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٨، ص ٢٠٧.