جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٤ - غزل ٣٨٢ ساقى بيار باده كه آمد زمان گل
موجودات آييم، و جمال تو را از طريق ملكوت ايشان مشاهده كنيم؛ كه:
٢٧١٧
«وَأنْتَ الَّذى أزَلْتَ الأغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّآئِكَ، حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ، أنْتَ المُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أوْحَشَتْهُمُ العَوالِمُ، وَأنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمْ المَعالِمُ.»
[١]: (و تو بودى كه اغيار را از دلهاى دوستانت زدودى، تا اينكه غير تو را به دوستى نگرفته و به غيرت پناه نبردند.
تويى انيس و مونس آنان آنگاه كه عالَمها به وحشتشان انداخت، و تو بودى كه ايشان را هدايت نمودى آنگاه كه نشانه هايت برايشان آشكار و پديدار گشت.)
|
در صحن بوستان، قدحِ باده نوش كن |
كآياتِ خوشدلى، همه آمد به شأن گل |
|
اى خواجه! اگر خوشدلى و انس و وصال دوست مى طلبى، گذرى به صحن بوستان عالم هستى بنما، و از راه ملكوت ايشان به تجلّيات اسماء و صفاتى دوست بنگر؛ تا مست گردى، و آيات خوشدلى بيابى، و بدانى اين همه تمجيد كه حضرت محبوب از زيبايى مظاهرش مى كند، در شأن خويش است؛ زيرا عالم ملك مايه از ملكوتش مى گيرد. «كآيات خوشدلى همه آمد به شأن گل.»؛ كه:
٢٧١٨
«وَأنْتَ الَّذى لاإله غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَىْءٍ، فَما جَهِلَكَ شَىْ ءٌ، وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأيتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[٢]: (و تويى كه معبودى جز تو نيست، و خود را به هر چيز شناساندى، پس چيزى به تو جاهل نگرديد، و تو بودى كه خود را در هر چيز به من شناساندى، تا اينكه تو را آشكار در هر چيز ديدم، و تويى آشكار بر هر چيز.- نيز:
٢٨٦٦
«يا مَنِ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ! فَصارَ العَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغْيارَ بِمُحيطاتِ أفْلاكِ الأنْوارِ.»
[٣]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيّتت [بر تمام موجودات] چيره گشتى! پس عرش [موجودات] در ذاتت غايب گشت. آثار مظاهر را باآثار خويش از بين برده و.
[١]- اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] ( ٢، ٣) اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] ( ٢، ٣) اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.