جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٣ - غزل ٣٨٠ به سحر چشم تواى لعبت خجسته خصال
|
به گَرد راه تو يعنى به سايبان اميد |
به خاك پاى تو يعنى به رشك آب زلال |
|
و قسم به خاك راهت كه سايبانى است بر سر بندگان حقيقىات، كه ايشان را در زير اين سايه مى پذيرى، و اميد آنان هم اين است كه به بندگىشان پذيرا باشى، و به خاك پايت، يعنى بندگانى كه در اثر بندگى به جايى رسيده اند كه رشك آب زلال و چون شبنمى گشتهاند.
ممكن است منظور خواجه از «گَرْدِ راه» در مصرع اوّل، رسول اللَّه ٦ و منظور از «خاكِ پا» در مصرع دوّم، اميرالمؤمنين ٧ باشد.
|
به سَرْوِ ماه نمايت، به آفتاب بلند |
به آستان رفيعت به آسمان جلال |
|
و قسم به سرو قامتت كه انگشت نماى عالم گشته اى در يكتايى، و به آفتاب جمال و شعاع طلعتت كه بر سر همه مظاهرت مى تابد و همه از تو بهره مند مىشوند، و به آستانه بلند پايهات كه همه عالم سر خضوع و ذلّت خود بدانجا مىسايند، و به آسمان جلال و عظمتت كه نمى خواهى در مقابلت كسى انَاگو باشد.
به اين قَسَم ها مى خوانمت:
|
كه بىرضاى تو حافظگر التفات كند |
به عمر باز نماند چه جاىِ مال ومنال |
|
اگر خواجهات جز رضاى تو را در نظر داشته و آن را بخواهد، عمر خود را ضايع نموده چه رسد به مال و منال كه همواره در معرض زوال و فنا مى باشد؛ كه:
٢٧٠٠
«وَلا تَشْغَلْنى بِما لا ادْرِكُهُ إلّابِكَ، عَمّا لا يُرْضيكَ عَنّى غَيْرُهُ.»
[١]: (و مرا به چيزى كه جز به تو نمى توانم به او برسم، از عملى كه غير آن تو را از من خشنود نمى سازد، مشغول مكن) و.
[١]- اقبال الاعمال، ص ٣٥٦.