جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٢ - غزل ٣٧٨ هر نكته اى كه گفتم در وصف آن شمايل
|
از آب ديده صد ره، طوفان نوح ديدم |
از لوح سينه هرگز نقشت نگشت زائل |
|
هجرانت مرا در كنار اشك ديدگانم نشانيد؛ و با اين همه، نتوانست داغ محبّتت را از سينهام بزدايد. كنايه از اينكه:
|
عشقت نه سرسرى است كه از سر بدرشود |
مهرت نه عارضى است كه جاى دگر شود |
|
|
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم |
با شير اندرون شد و با جان بدر شود |
|
|
گر ز آنكه من سرشك فشانم به زنده رود |
كِشت عراق جمله به يكبارتر شود[١] |
|
و يا بخواهد بگويد: صد بار با اشك ديدگانم هرچه غير تو بود را از صفحه دل زدودم، باز به خودم راه ندادى، با اين همه نقشت از دلم زدوده نگشت؛ كه:
٢٦٩٠
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى، فَأنْتَ لا غَيْرُكَ مُرادى، وَلَكَ لا لِسِواكَ سَهَرى وَسُهادى، وَلِقآؤُكَ قُرَّةُ عَيْنى، وَوَصْلُكَ مُنى نَفْسى، وَإلَيْكَ شَوْقى، وَفى مَحَبَّتِكَ وَلَهى، وَإلى هَواكَ صَبابَتى، وَرِضاكَ بُغْيَتى، وَرُؤْيَتُكَ حاجَتى، وَجِوارُكَ طَلِبَتى، وَقُرْبُكَ غايَةُ سُؤْلى.»
[٢]: (توجّهم از همه بريده و تنها به تو پيوسته، و ميل و رغبتم به سوى تو منصرف گشته، پس تويى مقصودم، نه غير تو، و تنها براى توست شب بيدارى و كم خوابيم، و لقايت نور چشمم، و وصالت تنها آرزوى جانم مى باشد، و شوقم منحصر به تو، و شيفتگىام در محبتّت، و سوز و حرارت عشقم براى دوستى توست، و خشنوديت تنها مقصودم، و ديدارت حاجتم، و جوار تو خواستهام و نزديكى به تو نهايت خواهشم مى باشد.)
|
اى دوست! دست حافظ، تعويذِ چشمْ زخم است |
يا رب كه بينم او را در گردنت حمائل |
|
گويا مى خواهد با اين بيت به كثرت اشتياق و تمنّاى خود نسبت به ديدار دوست اشاره كند، مىگويد: محبوبا! دست فقر و نياز برداشتن من به سوى جمالت از چشم.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٥، ص ١٨٦.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.