جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٠ - غزل ٣٧٨ هر نكته اى كه گفتم در وصف آن شمايل
با دوست گفتم: كِىْ و چه زمان، جان ناتوانِ پر و بال سوخته مرا، بال پرواز به قربت عنايت نموده و به وصلت نائل مى سازى؟ فرمود: زمانى كه از خويش بى خويش گردى، و نه تنها توجّه به صفات و كمالاتت، بلكه توجّه به جان و ذاتت هم نداشته باشى و آن را از خود ندانى. تا ميان من و تو، جان حائل است، مرا سزاوار نيستى.
به گفته خواجه در جايى:
|
هر كه در پيش بُتان بر سر جان مى لرزد |
بى تكلّف تن او لايق قربان نشود |
|
|
ذرّه را تا نبود همّت عالى حافظ! |
طالب چشمه خورشيد درخشان نشود[١] |
|
|
حلّاج بر سردار اين نكته خوش سرايد |
از شافعى مپرسيد امثال اين مسائل |
|
از اين بيت معلوم مى شود: آنان كه فتواى قتل منصور را دادهاند، شافعى مذهبان بودهاند. مىگويد: زبان حال منصور حلّاج كه تا آخرين لحظه در گفتارِ (انَا الْحَقِّ) خودِ ثابت بود، و حتّى سَرِدار هم دست از اين گفتار بر نداشت، اين بود كه آنچه مىگويم مطلبى است صحيح، آن كه فتوى به قتل من مى دهد، با آن آشنايى ندارد، اين مسأله را از او مپرسيد. از امثال خواجه نصيرالدين طوسى بپرسيد كه مى گويد:
«دعاى منصور حسين حلّاج كه گفته است:
|
بَيْنى وَبَيْنَكَ إنّى يُنازِعُنى |
فَارْفَعْ بِلُطْفِكَ إنيّى مِنَ الْبَيْنِ[٢] |
|
مستجاب شد، و انيّت او از ميان برخاست تا توانست گفت: «أَنَا مَنْ أهْوى، وَمَنْ أهْوى أنَا.»[٣]. و در اين مقام معلوم شود كه آن كس كه گفت: «أنَا الحَقُّ»[٤]، و آن كس.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٠، ص ١٩٦.
[٢] - انانيّت من، ميان من و تو جدايى افكنده، پس به لطف خويش انانيّتم را از ميان بردار.
[٣] - من همانم كه بدو عشق مى ورزم، و آنكه به او عشق مى ورزم خودم مى باشم.
[٤] - من حقّم.