جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٦ - غزل ٣٧٤ به عهد گل شدم از توبه شراب خجل
|
رُخ از جناب تو عمرى است تا نتافتهام |
نِيَم به يارى توفيق از اين جناب خجل |
|
محبوبا! پس از آنكه رُخ نمودى و توبه از توبه نمودم، ديگر هجران و هر آنچه بر من آمد موجب آن نشد كه روى از تو برتابم. و اين نبود مگر شمول توفيق و دستگيرىات، تا خجلت زده پيشگاهت نگردم.
به گفته خواجه در جايى:
|
هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود |
|
|
آنچنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت |
كه گَرَم سر برود مهر تو از جان نرود |
|
|
از دماغِ من سرگشته خيال رُخ دوست |
به جفاى فلك و غصه دوران نرود[١] |
|
|
حجاب ظلمت از آن بست، آبِ خضر، كه گشت |
ز نظم حافظ و اين طبع همچو آب خجل |
|
|
از آن نهفت رُخ خويش در نقاب، صدف |
كه شد ز نظم خوشش لؤلؤ خوشاب خجل |
|
در اين دو بيت هم خواجه از ابيات خود تعريف نموده، و الحقّ قابل تمجيد است.
مىگويد: علّت آنكه آب خضر در ظلمت قرار گرفته و كسى بدان راه ندارد، آن است كه از نظم و طبع حيات بخش من خجل گشته؛ و علّت آنكه مرواريد در دل صدف پنهان گشته (با آنكه در قيمت و ارزش بىنظير است)، آن است كه از نظم خوش من شرمنده مى باشد؛ چرا كه آب خضر، حيات ظاهرى و دوام و يا طول عمر در اين جهان را در پى دارد (بنابر آنچه مى گويند.)، ولى كلمات خواجه حكايت از يات معنوى مى نمايد، و به عاشقان روح تازه مى بخشد؛ و چرا كه صدف، قيمت.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.