جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٣ - غزل ٣٧٤ به عهد گل شدم از توبه شراب خجل
و نيز در جايى مى گويد:
|
توبه كردم كه نبوسم لبِ ساقىّ و كنون |
مىگَزَم لب، كه چرا گوش به نادان كردم[١] |
|
پس از اين، صلاح من همه به دوست پرداختن و به ياد و ذكر او بودن است؛ و بعد از اين، خجلت زده جمال و مشاهدات و جذبات دلرباينده او نخواهم شد، و فتورى برايم در سلوك و مراقبه حاصل نمى گردد.
|
ز خون كه رفت شبِ دوش از سراچه چشم |
شديم در نظر رهروان خواب خجل |
|
شب گذشته، از بس سرشك از ديدگان باريدم (از ندامت اينكه چرا توبه از شراب نمودم، و يا از شوق ديدار دوست)، خواب از ديدگانم برفت، و از پلك چشمانم خجلت زده گشتم؛ چون با گريستنم نگذاشتم آنها در آرامش بسر برند.
در جايى مى گويد:
|
چشم خونبار مرا، خواب نه درخور باشد |
مَنْ لَهُ يُقْبِلُ داءُ وَلَهٍ كَيْفَ يَنامُ؟[٢] |
|
|
تو خوبروى ترى ز آفتاب، شكر خدا |
كه نيستم ز تو در روى آفتاب خجل |
|
بحمد اللَّه باز يار خويش را اختيار نمودم و بدو دل بستم، ديگر جمالى نمى تواند مرا بفريبد و بگويد: از جمال يار تو زيباترم.
كنايه از اينكه: اى دوست! خورشيد عالمتاب، بلكه همه مظاهر اقرار به يگانگى تو در جمال دارند، بلكه همه فريفته زيبايى تواند.
به گفته خواجه در جايى:
|
آفتاب از روى او شد در حجاب |
سايه را باشد حجاب از آفتاب |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢١، ص ٣١٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٥، ص ٣٢٦- كسى كه درد سرگشتگى و وَلَه به او روى آورده باشد، چگونه مى تواند بخوابد؟!