عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٩٣ - بينادل نابينا
اين سخنان، پسر زياد را تبديل به يك آتش پاره كرد، همان وقت دستور دستگيرى عبدالله را داد، گروهى از ماموران به طرف او آمدند، عدهاى از طايفه عبدالله به حمايت برخاستند، با ايجاد شدن كشمكش سخت، عبدالله را از دست ماموران نجات داده و به خانهاش بردند.
سرانجام محمد اشعث به دستور ابن زياد با گروهى زياد براى دستگيرى او حركت كردند، در اين موقعيت گروه عبدالله مغلوب شده و عدهاى كشته شدند، فاجران به در خانه عبدالله رسيدند، در را شكسته و وارد خانه شدند!!
عبدالله به دختر با شهامتش گفت: شمشير مرا بده و از هر طرف به من حمله شد مرا راهنمايى كن تا شر آنان را دفع كنم.
دختر شمشير پدر را به دست او داد و به راهنمايى آن مرد بينادل مشغول شد، عبدالله با خواندن رجز به دشمن عنود حملهور شد و به دفع جنايت آنان شمشير زد، دختر گفت: اى پدر! كاش مرد جنگاورى بودم تا پيش روى تو با اين فاسقان مىجنگيدم؟
دشمن به سوى عبدالله مىآمد او شمشيرش را با كمال شجاعت و قوت مىگرداند و باقدرت شگفتآورى آنان را مىكشت، پنجاه سوار و بيست و دو پياده كشته شدند تا دستگير شد و نزد ابن زياد قرار گرفت، ابن زياد گفت: شكر خداى را كه تو را رسوا كرد، عبدالله گفت: اى دشمن خدا! به چه چيز مرا رسوا كرد، به خدا سوگند! اگر چشم داشتم جهان را بر تو تاريك مىكردم، آن گاه پسر زياد براى جواز قتل عبدالله چنين گفت: اى عبدالله! درباره عثمان چه مىگويى؟ عبدالله گفت:
اى ملعون! اى پسر مرجانه! مرا با عثمان چه كار؟ خوب كرد يا بد، خداوند به عدل بين او و مردم داورى خواهد كرد، تو از خودت و پدرت و يزيد و پدرش سؤال كن.