عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٢٩ - حكيم بزرگ حاج ملا هادى سبزوارى
|
زاهد چه عجب گر كند از عشق تو پرهيز |
كس لذت اين باده چه داند كه نخوردست |
|
|
عاشق كه نه گرمست چو شمع از سر سوزى |
گر آتش محض است به جان تو كه سر دست |
|
|
بس شب كه بر آن در بن خاكى زضعيفى |
بنشستم و پنداشت رقيب تو كه گردست |
|
|
اشكى كه بود سرخ چو رخسار تو داريم |
ما را زتو تشريف نه تنها رخ زرد است |
|
|
گر هست كمال از دو جهان فرد عجب نيست |
اين نيز كمالى است كه آزاده و فردست[١] |
|
شرح حال حاجى را دو فرزندش آقا محمد اسماعيل و آقا عبدالقيوم و عيال كرمانيش چنين بازگو كردهاند:
مرحوم حاجى هر شب در زمستان و تابستان و بهار و پاييز ثلث آخر شب را بيدار بودند و در تاريكى عبادت مىنمودند تا اول طلوع آفتاب. دو ساعت از روز گذشته به مدرسه تشريف مىبردند و چهار ساعت تمام در مدرسه بودند، بعد به خانه مراجعت كرده ناهار مىخوردند، ناهار ايشان معمولا يك قرص نان بود كه معمولا يك سير بيشتر از آن نمىخوردند، يك كاسه دوغ كمرنگ كه خودشان در وصف آن مىفرمودند دوغ آسمان گون، يعنى دوغى كه از كمى ماست به رنگ كبود آسمانى باشد.
شب بعد از سه ساعت عبادت در تاريكى شام ميل مىكردند، شام آن جناب
[١] -شيخ كمال خجندى.