عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٩٢ - بينادل نابينا
پس از رسول اكرم ٦ هماره با على مرتضى ٧ بود تا جايى كه در راه حمايت از حق يك چشمش را در جمل و ديده ديگرش را در صفين از دست داد.
او با دل نورانى و روشنش شب و روز در كوفه به عبادت خدا مشغول بود و از اين كه به خاطر نابينايى نتوانست براى يارى حضرت سيدالشهدا در كربلا حاضر شود سخت ناراحت بود، ولى عاقبت در راه امام مظلومان و سرور شهيدان شهيد شد و نام مبارك خود را جاودانه كرد.
چگونگى شهادتش بدين قرار است: پس از شهادت امام و اسارت اهل بيت : روزى به عادت هميشگىاش براى عبادت به مسجد كوفه آمد، در اين وقت احساس كرد گروهى وارد مسجد شدند. آن گاه پسر زياد آن جرثومه آلودگى به منبر رفت و در كمال بىشرمى و وقاحت چنين گفت: ستايش خدايى كه حق و اهل حق را غلبه داد و اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه را يارى كرد و دروغگو پسر دروغگو را به قتل رساند!
عبدالله چون اين سخنان ياوه را شنيد فرياد برآورد- فريادى در سختترين فضاى اختناق-: اى فرزند مرجانه! اى دشمن خدا! دروغگو و پسر دروغگو تو هستى و آن كه به تو اين پست و مقام را واگذار كرد، تو دستور مىدهى فرزندان پيامبر را بكشند سپس بر منبر مسلمانان رفته و اين چنين دهن كجى مىكنى؟!
ابن زياد از شنيدن اين سخنان سخت ناراحت شد و فرياد زد: اين گوينده كه بود؟
عبدالله فرياد زد: اى دشمن خدا! اى دروغگو! پسر دروغگو! من بودم، آيا دودمان پاك پيامبر را كه خداوند رجس و پليدى را از ساحت مقدس آنان دور كرده به قتل مىرسانى و ادعاى اسلام مىنمايى، اى داد! كجايند فرزندان مهاجران و انصار، چرا از اين متجاوز لعنت شده فرزند لعنت شده به زبان رسول اكرم، انتقام نمىكشند؟!