عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٠٤ - افشاگرى شجاعانه طرماح عليه باطل
جاى دادند تا از معاويه خبر برسد.
چون نامه به معاويه رسيد و از موضوع مطلع شد، فرزندش يزيد را خواست و دستور داد مجلسى را بيارايد و آنچه لازمه شوكت و حشمت دربار يك سلطان مقتدر است فراهم كند.
يزيد بن معاويه صدايى گوش خراش داشت و روى بينى و چهرهاش علامت زخمى بود، چون مجلس آراسته گرديد، طرماح را بار دادند تا به مجلس در آيد.
چون به در كاخ رسيد و ديد تمام كاركنان لباس سياه به تن كردهاند گفت: اينها كيستند كه مثل موكلين جهنم در تنگناى راه دوزخ مىباشند؟ و چون چشمش به يزيد افتاد، گويى او را شناخت، به همين جهت گفت: اين تيره بخت، گردن كلفت بينى بريده كيست؟
كاركنان كاخ گفتند: اى اعرابى! ساكت باش، اين يزيد شاهزاده ماست.
گفت: يزيد كيست؟ خداوند روزى او را زياد نگرداند و اميد او را از همه جا قطع كند، اى واى كه او و پدرش روزى مطرود اسلام بودند، ولى امروز بر تخت سلطنت نشستهاند.
چون يزيد اين سخنان را از طرماح شنيد، چنان در خشم شد كه خواست او را به قتل برساند، ولى چون از پدرش معاويه اجازه نداشت خشم خود را فرو خورد و گفت: اى اعرابى! حاجت خود را بگو. معاويه به من دستور داده حاجت تو را برآورم.
گفت: حاجت من اين است كه معاويه از منصب خود دست بردارد و خلافت را به كسى كه شايسته آن است واگذار كند.
يزيد گفت: اين حرفها سودى ندارد، حاجت خود را بگو، گفت: حاجت من آن است كه معاويه را ملاقات كنم و پيام اميرالمؤمنين على ٧ را به او ابلاغ كنم.