عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٧٥ - خواطر و وساوس
روزى او را به زور به امامى داشتند و پيش فرستادند، چون پيش اندر آمد و مردم را گفت: «استووا» چنان كه بر شريعت آمده است كه مصطفى صلوات الله عليه وآله فرمود: چون صف گيريد راست بايستيد كه هرگاه مخالف ايستيد دلهاتان مخالف گردد و كتفها اندر دوزيد تا ديو ميان شما راه نيابد و چشمها به سجدهگاه داريد تا دلهاتان پراكنده نگردد.
پس چون ابوعمرو گفت: «استووا» بيهوش گشت و بيفتاد و تا ديگر روز به هوش نيامد، پرسيدند كه تو را چه افتاده؟ گفت: من شما را گفتم كه راست بايستيد، بر دل من خاطرى آمد از حق تعالى كه اى بنده! تو با من طرفة العينى راست بودهاى تا خلق مرا همى گويى كه راست باشيد؟!
آن عارف الهى گفت: وقتى بيمار گشتم از خداى عزوجل بخواستم تا مرا عافيت دهد. اندر سر من خطاب كردند كه ميان ما و ميان تن خويش تو اندر مياى.
و بعضى گفتند:
شنيديم از محمد بن سعدان كه گفت: از بزرگى شنيدم كه گاهگاه زمانكى بغنودمى، ندا آمد مر مرا كه تو را از ما همى خواب آيد؟ اگر بخسبى از ما به تازيانه بزنيمت، يعنى اين اشارت است به فرط محبت كه هر چند محبت قوىتر گردد، خوردن و خفتن كمتر گردد، همه خاطر و سر وى دوست فرو گيرد، چنان گردد كه گويى پيوسته دوست را همى بيند و يا دوست مىگويد و از دوست سخن مىشنود، خاموش باشد به زبان، گويا باشد به دل.
«صامت بلسانه، ذاكر بقلبه، مطرق برأسه، ناظر بسره».
به زبان ساكت و به قلب گويا است، سر به زير داشته و به باطن ناظر به واقعيتها است.