عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٢٩ - گفتار ملا عبدالرزاق لاهيجى در مسئله عجب
|
نيمه از روم رفته تا صقلاب[١] |
نيمه از چين گرفته تا اتكم |
|
|
صورتى مختصر نهفته در او |
هر چه هست از سماك تا سمكم |
|
|
هم چو آيينه دو رو دو جهان |
در نهادم كه حد مشتركم |
|
|
از كجا آمد اين دويى و تويى |
چون من اندر به ذات خويش يكم |
|
|
تو گرفتار قيد وهم و شكى |
من برون از جهان وهم و شكم |
|
|
تو اسير مقام لى و لكى |
من برون از مقام لى و لكم |
|
|
چون خليل اندر آتش از جبريل |
نپذيرد اگر دهد كمكم |
|
|
نام حق را هزار و يك گفتند |
من يكى نيز از آن هزار و يكم |
|
و اما آخر حال او آن است كه حق جل و علا اشارت به او نموده كه:
[ثم أماته فأقبره\* ثم إذا شاء أنشره][٢].
سپس او را ميراند و در گور نهاد،\* و سپس چون بخواهد او را زنده مىكند.
يعنى بعد از انقضاى مدت حيات، جميع قواى ظاهر و باطنه كه نزد او وديعت بوده از او باز ستاند و او را به حال اولى جمادى راجع نموده، جيفه كريه او را به ظلمت خاك بپوشاند و آن بدنى كه به انواع ناز و نعمت مىپرورد طعمه مار و مور گرداند و جسم نازك او در ظلمت حبس طبقات خاك اسير ماند و دست روزگار جناح همت او را به ساحل فنا بند گرداند، چندين هزار دهور و اعصار و قرون بىشمار بر خاك او بگذرد كه كسى نام او در دفتر وجود نخواند، بلكه هيچ كس از موجودات اثرى از نام و نشان او نداند و كاشكى حاكم مشيت او را در اين نيستى بگذاشتى و قاضى عدل او را در معرض سؤال نداشتى و ملائكه غلاظ و شداد بر او
[١] -الصقلاب: درختى از تيره صقلابيها كه براى گلهاى زينتى و سرخ رنگش كاشته مىشود.
[٢] -عبس( ٨٠): ٢١- ٢٢.