عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٢٧ - حكيم بزرگ حاج ملا هادى سبزوارى
متأخر صدرالمتألهين» و مقدمه مجموع رسايل حكيم بازگو مىكنم.
آقاى اسرارى مىگويد:
چون واجب الحج شد، فرزند چهار ساله خود ملا محمد را نزد اقوام گذاشت و با همسر خود عازم حج شد.
در بازگشت از سفر حج، همسر مهربانش از دنيا مىرود، حاجى به تنهايى از راه آب به بندرعباس مىآيد و از آنجا وارد شهر كرمان مىشود.
از آنجا كه لباس و عمامهاش همانند دهاتىهاى سبزوار بود، كسى آن چراغ فروزان را باور نمىكرد كه از رجال شايسته علمى و از اولياى خداست.
با وضعى كه داشت وارد مدرسه معصوميه كرمان شد و از خادم آنجا درخواست حجرهاى كرد كه چند شبى را در آنجا بماند، سپس به سبزوار حركت كند.
خادم عرضه داشت: واقف اين مدرسه، حجرهها را وقف بر طالبان علم نموده و ماندن كاسب يا فرد معمولى در اين مدرسه جايز نيست، مگر اين كه شما با من عهد كنى چند روزى كه در اينجا هستى در امور نظافت مدرسه و طلاب به من كمك دهى!!
حاجى جواب مثبت مىدهد و براى تأديب نفس به كمك خادم جهت امور طلاب و نظافت مدرسه اقدام مىكند.
حاجى در آن مدرسه قصد مىكند تا ريشهكن شدن هواى نفس به كار خادمى ادامه دهد، از اين جهت عزم بر ماندن مىنمايد.
مدتى كه مىگذرد خادم از او مىپرسد: عيال دارى؟ مىگويد: نه، مىپرسد اگر وسيله ازدواج برايت فراهم باشد ازدواج مىكنى؟ حاجى پاسخ مثبت مىدهد، خادم مدرسه مىگويد: دخترى دارم اگر ميل داشته باشى با او ازدواج كن، حاجى بدون چون و چرا با دختر خادم ازدواج مىكند، خدمت حاجى در آن مدرسه