عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٢٢ - عجب، مرضى خطرناك
پادشاهى اندر غلامان خود نظر كند و از ميان همه يكى را خلعت دهد بىسببى و خدمتى كه از پيش كرده بود، بايد كه تعجب وى از فضل ملك تو بود كه بىاستحقاق، وى را تخصيص كرد نه بخود، پس اگر گويد: ملك حكيم است تا اندر من صفت استحقاق نديدى آن خلعت خاص بمن فرستادى، گويند: تو صفت استحقاق از كجا آوردى؟
اگر همه از عطاى ملك است پس تو را جاى عجب نيست و هم چنان بود كه ملك تو را اسبى دهد عجب نياوردى و آن گاه غلامى دهد عجب آورى و گويى مرا غلامى داد كه اسب داشتم و ديگران نداشتند و چون اسب نيز وى داده باشد جاى عجب نبود، بلكه چنان بود كه هر دو به يك بار به تو دهد، هم چنين اگر گويى: مرا توفيق عبادت از آن داده است كه وى را دوست داشتم، گويند: اين دوستى اندر دل تو كى افكند، اگر گويى: دوست از آن داشتم كه بشناختم وى را و جمال وى بيافتم، گويند: اين معرفت و اين ديدار كه داد؟
پس چون همه از وى است بايد كه عجب تو بخود نبود، به جود و فضل وى بود كه اين صفات در تو بيافريند و داعيه قدرت و ارادت بيافريد، اما تو در ميان هيچ كس نهاى و به تو هيچ چيز نيست جز آن كه راه گذر قدرت حق تعالى اى و بس.
بدان كه گروهى را جهل به جايى باشد كه عجب آورند به چيزى كه آن بديشان نيست و به قدرت ايشان تعلق ندارد، چون قدرت جمال و نسب و اين جهل است هر چه تمامتر، چه اگر عالم و عابد گويد كه علم من حاصل كردم و عبادت من كردم خيال او را جايى هست، اما اين ديگر خود حماقت محض است و كس بود كه عجب به نسب ظالمان و سلاطين كند و اگر ايشان ببيندى كه در دوزخ به چه صفت باشند و اندر قيامت كه خصمان برايشان چه استخفاف كنند، از ايشان ننگ دارندى، بلكه هيچ نسب شريفتر از نسب رسول ٦ نيست و عجب بدان باطل