عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٣٩ - ميرزا حسن كرمانشاهى و طلبه شاهرودى
گفت: طلبهاى هستم از اهالى دهات شاهرود، پدرم عالمى زاهد و خدمتگزارى با واقعيت بود، تمام امور دينى اهل ده بر عهده او بود، ميل زيادى به درس خواندن من داشت، ولى من بر خلاف ميل او روزگار به عيش و نوش مىگذراندم. پدرم پس از ساليان درازى خدمت به مردم از دنيا رفت. پس از گذشت مراسمش، مردم لباس او را به من پوشانده و مسجد و محرابش را واگذارم نمودند.
دو سه سالى نماز خواندم، سهم امام گرفتم، هداياى مردم از قبيل گوسفند و روغن و ماست و پنير و پول قبول كردم و غاصبانه و بدون استحقاق خوردم، مسائل دينى را براى مردم از پيش خود گفتم، روزى به فكر فرو رفتم كه طى طريق به اين اشتباه تا كى؟ چند روز ديگر عمرم به سر مىآيد و به دادگاه برزخ و قيامت مىروم. جواب حق را در برابر اين وضع چه خواهم داد؟!
از تمام مردم دعوت كردم روز جمعه براى امر مهمى به مسجد بيايند، همه آمدند، به منبر شدم و وضع خود را بازگو نمودم، مرا از منبر به زير آوردند و تا قدرت داشتند از ضرب و شتم فروگذار نكردند، پس از آن كتك مفصل با لباسى پاره و مندرس، بدون داشتن وسيله، با پاى پياده به تهران حركت كردم.
در سرازيرى راه تهران به شخص محترمى كه آثار بزرگى از ناصيت او پيدا بود برخوردم با اسم مرا صدا كرد و آدرس شما و مدرسه شما را به من داد، من اكثر روزها او را مىبينم و با او هم غذا مىشوم، مسئله كتاب منطق و جايش را او به من گفت، ميرزاى كرمانشاهى كه از گفتههاى او متعجب شده بود و آثار الهى مبارزه با نفس و ترك هوا را در آن طلبه مىديد، دريافت كه اين شخص با وجود مقدس امام عصر ٧ روبرو شده در حاليكه آن جناب را نشناخته، ميرزا به او فرمود: ممكن است از دوست خود اجازه بگيرى تا لحظهاى به شرف ملاقات او نايل گردم، طلبه شاهرودى گفت: اين كار مشكلى نيست، من او را مىبينم و زمينه ملاقات تو را با