تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٤٩٧ - تشبيه حركت جوهرى به نمو و ذبول در حركت كمّى
در حقيقت ايشان با اين بيت مىخواهد غير از بقاى هيولى بقاى ديگرى نيز براى مجموع هيولى و صورت جسميه بلكه براى صورت منوّعه به صورت نوعيه، اثبات نمايد تا اين ايراد دفع شود كه چون شيئيت شىء به صورت آن است و شما قائل هستيد به اينكه در حركت جوهرى صورت تغيير مىيابد پس در حقيقت هذيّت و شخصيت شىء عوض مىشود، گرچه بگوييم هيولى باقى است؛ چون هيولى شخصيتى مختص به خود دارد و شخصيت او براى بقاى شخصيت صورت كافى نيست.
لذا براى دفع اين ايراد گفت: موضوع حركت جوهرى بشخصه و بعينه باقى است و آن عبارت از هيولاى مجسّمه بل المنوّعة بالصورة النوعية است و مبقى و عماد شخصيت و وحدت صورت هم موجود مفارق است.
مراد از مفارق عقل عاشر نيست- چنانكه مراد مشائين از واحد بالعدد مفارق، مبقى هيولاى عناصر به «صورة مّا» در تكونات و تفاسدات مىباشد كه همان عقل عاشر است [١]- بلكه مراد مثال نورى و ربّ النوع است كه رأس مخروط وجود آن عند اللّه است و نور قاعده مخروط وجود آن بر اصنامش منسحب مىباشد و حقيقت زيد و عمرو و ساير افراد نوع طبيعى اشعه و اظلال و سايههاى اوست و آن ثابت است.
و اصنام جواهر سيالند و هر چه در سيلان باشند وحدت آنها با همان شعاع و سايه ثابت نور قاعده مخروط وجود رب النوع حفظ مىشود. پس وجهه ثبات اشياء، اظلال ارباب انواع است و وجهه تغير و تصرم و سياليت آنها وجهه صنمى و طبيعى خود آنها است.
اين است كه حاجى مىفرمايد: مراد از مفارق، مثال نورى است كه براى هر نوع طبيعى سيال جوهرى هست و آن مثال نورى وجه باقى و ثابت نوع در علم خداوند است «ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ» [٢] در اينجا دو ايراد هست:
[١] شرح اشارات، ج ٢، ص ١٢٥- ١٢٦ و ج ٣، ص ٢٢٠ و ٢٢٥- ٢٥٨؛ اسفار، ج ٣، ص ٨٨.
[٢] نحل (١٦): ٩٦.