راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٤٧٩ - صنف سوم صوفيانند
بعضى از آنها هرگاه يكى با اغراضشان مخالفت ورزد پرده آبرويش را مىدرند، غرور اين گروه آشكار است. داستان آنها داستان پيرزنى است كه بشنود پهلوانان و شجاعان جنگجو در دفتر اسم مىنويسند و به هر كدامشان قطعه زمينى از زمينهاى مملكت مىدهند. پس مشتاق شود كه براى او نيز ملكى اختصاص دهند و زرهى بپوشد و كلاه خودى بر سر نهد، و اشعارى كه شجاعان به عنوان رجز مىخوانند بياموزد و با نغمههاى آنان تكرار كند تا بر او آسان شود و چگونگى تكبّر آنها را در ميدان نبرد بياموزد و نيز دست تكان دادن را و تمام شمايل آنها را در لباس و گفتار و حركات و سكنات فراگيرد. آنگاه به ميدان نبرد روى بياورد تا نام خود را در ديوان شجاعان ثبت كند و چون به لشكرگاه برسد به ديوان عرض وارد شود و امر شود كه كلاه خود و زره از او بردارند تا به زير آن نظر شود و در مبارزه با بعضى شجاعان آزموده شود تا اندازه رنج او در شجاعت شناخته شود، چون كلاه خود و زره از او برداشته شود ناگاه ببينند پيرزنى ناتوان و زمينگير است كه طاقت حمل زره و كلاهخود را ندارد و به او بگويند: آيا آمدهاى تا شاه را ريشخند كنى و حضّار مجلس او را با مشتبه ساختن امر بر آنها نادان شمارى؟! او را به سبب بىعقلى دستگير كنيد و در برابر پيلان بيفكنيد. پس در برابر فيل افكنده شود. حال مدّعيان تصوّف در قيامت اينچنين است هرگاه پرده از روى آنها برداشته شود و آنان را در برابر قاضى بزرگ (خدا) كه به هيأت و جامه چند تكّه نمىنگرد بلكه به باطن دل مىنگرد قرار دهند.
گروه ديگرى هستند كه غرورشان بيش از گروه قبل است، زيرا بر آنها دشوار است كه در بدى لباس و خشنودى به كمتر به صوفيان تأسّى جويند و مىخواهند به صوفىگرى تظاهر كنند و چارهاى هم ندارند كه به لباس و هيأت آنان درآيند، از اين رو لباس خزّ و ابريشم را رها كرده و در طلب جامههاى چند تكّه گرانبها و شلوار نازك چاكران و سجّادههاى رنگين برآيند و جامههايى بپوشند كه از خزّ و ابريشم گرانتر است، و با اين