راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٧٩ - سخنان بزرگان
شعبى گويد: نقل شده كه مردى گنجشكى شكار كرد. گنجشك گفت: مىخواهى با من چه كنى؟ گفت: سرت را مىبرم و تو را مىخورم. گنجشك گفت: به خدا من مرض گوشتخوارى تو را درمان نمىكنم و گرسنگىات را برطرف نمىسازم، ولى سه خصلت به تو مىآموزم كه از خوردنم بهتر است يكى را اكنون كه در دست تو هستم به تو مىآموزم، خصلت دوّم را زمانى كه بر روى درخت پريدم و خصلت سوّم را زمانى كه روى كوه پريدم. مرد گفت: خصلت اوّل را بگو، گنجشك گفت: بر آنچه از دستت رفت افسوس مخور. او را رها ساخت و چون بر روى درخت پريد گفت: خصلت دوّم را بگو گفت: امر محال را تصديق مكن. آنگاه پريد و بر روى كوه رفت و گفت: اى بدبخت اگر سرم را مىبريدى از چينهدانم دو مرواريد بيرون مىآوردى كه هر كدام بيست مثقال وزن داشت. گويند: مرد لبانش را گزيد و تأسّف خورد و گفت: خصلت سوّم را بگو. گنجشك گفت: دو خصلت اول را از ياد بردى چگونه سوّمى را به تو خبر دهم. مگر نگفتم: بر آنچه از دست دادى افسوس مخور و آنچه محال است تصديق مكن، آگاه باش تمام گوشت و خون و پر و بال من بيست مثقال نيست. بنابراين چگونه در چينهدانم دو مرواريد است كه هر كدام بيست مثقال وزن دارد؟ آنگاه پريد و رفت. اين حكايت مثالى براى بسيار بودن طمع آدمى است، چرا كه طمع بسيار انسان را از درك حق ناتوان مىسازد، تا آنجا كه امر محال را ممكن مىداند.
عبد الله بن سلام به كعب گفت: علم را از دلهاى دانشمندان پس از حفظ و تعقّل آن چه چيز مىبرد؟ گفت: طمع و حرص نفس و درخواست نيازها، مردى به فضيل گفت:
گفتار كعب را برايم تفسير كن او گفت: (منظور اين است كه) انسان در چيزى طمع مىكند، پس آن را مىطلبد و دين خود را در طلب آن از دست مىدهد و حرص نفس در مورد اين و آن تا آنجاست كه دوست ندارد چيزى از دستش برود. انسان حوائج زيادى دارد و چون ديگرى آنها را برآورد، لگام بر دهانت مىزند و هر جا كه بخواهد مىكشد و