راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ١٥٧ - در فضيلت گمنامى
شود كه مقامش معلوم نباشد. از خالد بن معدان نقل است كه هرگاه شركت كنندگان در مجلسش زياد مىشدند وى از بيم شهرت برمىخاست. از ابو العاليه نقل شده كه هرگاه بيش از سه نفر نزد او مىنشستند برمىخاست. از حسن نقل است كه گفت: روزى ابن مسعود از منزلش بيرون شد پس گروهى در پى او رفتند. ابن مسعود به آنها روى آورد و گفت: براى چه در پى من مىآييد! به خدا اگر بدانيد كه از اين كار چه سختى مىكشم دو مرد از شما در پى من نمىآيد. حسن گويد: براستى كه صداى كفشها پيرامون مردها دلهاى نادانان را (به خاطر مقام و منصب) استوار نمىدارد. روايت شده كه مردى در سفرى رفيق ابن محيريز شد و چون از او جدا شد، گفت: به من سفارشى كن. گفت: اگر بتوانى كه تعريف كنى و تعريف نشوى و به سوى ديگرى بروى و به سويت نيايند و سؤال كنى و سؤال نشوى، چنان كن. ايّوب به سفرى بيرون رفت، پس افراد زيادى پشت سرش به راه افتادند. وى گفت: اگر نمىدانستم كه خدا از دلم آگاه است كه من از اين كار بدم مىآيد. مىترسيدم كه مورد خشم خدا قرار بگيرم. معمّر گويد: ايّوب را بر بلندى جامهاش سرزنش كردم. پس گفت: شهرت در گذشته به بلندى جامه بود ولى امروز به كوتاهى آن است. نورى گويد: بزرگان از دو شهرت نفرت دارند: جامههاى خوب و لباسهاى پست، زيرا چشمها به هر دو دوخته مىشود. مردى به بشر بن حارث گفت: مرا سفارشى كن. بشر گفت: گمنام باش، و غذاى پاك و حلال بخور. حوشب مىگريست و مىگفت: نامم به مسجد جامع رسيده است. بشر گفت: مردى را نمىشناسم كه شهرت را دوست بدارد ولى دينش بر باد نرود و رسوا نشود و نيز گفت: شيرينى آخرت را نمىچشد مردى كه دوست بدارد مردم او را بشناسند.
در فضيلت گمنامى
رسول خدا (ص) فرمود: «بسا انسان ژوليده موى گرد آلودى كه دو كهنه پيراهن