راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٩٥ - داستانهاى بخشندگان
يكى از بزرگان گفت: تلاش در بخشيدن موجود كمال بخشندگى است.
به يكى از حكيمان گفته شد: محبوبترين مردم نزد تو كيست؟ گفت: كسى كه بخشش او به من بيشتر باشد. سؤال شد: اگر نبود؟ گفت: كسى كه بخشش من به او بيشتر باشد.
يكى از بزرگان گفته است: هر گاه شخصى به من اجازه دهد كه به او ببخشايم پس بخشش او در نزد من مانند بخشش من در نزد اوست.
داستانهاى بخشندگان
گويند: على (ع) روزى گريست به او عرض شد: چه چيز تو را مىگرياند؟ فرمود:
هفت روز است كه مهمانى براى من نيامده است مىترسم خدا مرا خوار ساخته باشد.
مردى از حسن بن على (ع) حاجتى خواست. حضرت به او فرمود: اى فلان حق سؤالت از من در نزدم بزرگ است، و معرفتم به آنچه بر تو واجب است بر من گران و دستم عاجز است كه به آنچه شايسته آنى به تو برسد و بسيار در برابر ذات پروردگار اندك است و در تملّك من چيزى كه وافى به شكر تو باشد نيست پس اگر كم را از من قبول مىكنى و زحمت تحمّل و همت گماشتن به پرداخت حق واجبت را كه بدان مكلّفم از من برمىدارى، حاجتت را برمىآورم.«٩١» پس عرض كرد: اى پسر رسول خدا،
«٩١» در هيچ منبعى از منابع معتبر بر اين سخن دست نيافتم مگر به صورتى كه اربلى در كشف الغمه به نقل از كنجى شافعى صاحب مطالب السؤ ول به صورت مرسل روايت كرده است . از غزالى عجيب است كه پيش از اين سخن ، نقل كرده كه مصعب بن زبير گفت : معاويه حج بگزارد و در برگشت از مدينه عبور كرد حسين بن على (ع ) به برادرش حسن (ع ) گفت : به ملاقات و سلام او نرو. پس چون معاويه از مدينه بيرون شد حسن (ع ) گفت : دينى بر گردن ماست و ناگزير بايد بپردازيم پس سوار شد و در پى معاويه رفت و او رسيد و سلام كرد و او را از دين خود آگاه ساخت پس شترى كه هشتاد هزار دينار بر او بار شده و خسته شده بود و گروهى آن را مى راندند بر معاويه عبور دادند. معاويه گفت : اين چيست ؟ جريان را برايش نقل كردند، معاويه گفت : شتر را با همان بارش به حسن بن على برگردانيد. پايان . اى كاش مى دانستم چگونه اين دو قصه با هم سازگارند.