روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٥٥ - ترجمه
پس محبط شود.و«صفوان»[به تازى] [١]سنگ نرم باشد،چنان كه شاعر گفت [٢]:
مالي لديك كأنّي قد زرعت حصى
في عام جدب و وجه الارض صفوان
اما لزرعي ابّان فأحصده
كما يكون لزرع النّاس [٣]ابّان
و اين لفظ هم واحد است و هم جمع.آنكه گفت جمع است،گفت:
واحدش«صفوانة»باشد [٤]به زيادت«تا»،و اين از باب تمر و تمرة باشد،و آنكه گفت:[جمع نيست] [٥]واحد است،جمع او«صفيّ»گفت،قال الشّاعر [٦]:
مواقع الطّير على الصّفي
و زهرى خواند:صفوان»و جمعه صفوان،كورشان و ورشان و كروان و كروان.
عَلَيْهِ ،اى على ذلك الصّفوان،برآن سنگ نرم. تُرٰابٌ فَأَصٰابَهُ وٰابِلٌ ، «وابل»،باران [٧]سنگى باشد [٨]،و«وبال»ثقل بود و«وبيل»ثقيل بود،و«صلد» سنگى سخت نرم باشد،قال تأبّط شرّا [٩]:
و لست بجلب جلب رعد [١٠]و قرّة
و لا به صفا صلد عن الخير اعزل[٣٥٩-ر]
و آن زمين زمينى باشد كه نبات نروياند،و از سرها سرى باشد كه موى بر نيارد [١١]،قال رؤبة [١٢].
لمّا راتني خلق المموّه
برّاق اصلاد الجبين الأجله
اين مثلى است آنكس را كه خاك برآن سنگ كند و در [١٣]بيابان رها كند، گمان برد كه هرگه كه او آنجا رسد آن خاك بر جاى [١٤]باشد.
[٥] [١] .اساس:ندارد،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
[٦] [٢] .اساس+م،تب+شعر.
[٣] .تب:لزرع القوم.
[٤] .همه نسخه بدلها:است.
[٧] .تب:بارانى.
[٨] .آج:سنگين باشد.
[٩] .اساس+م،تب+شعر.
[١٠] .آج:ريح،لسان العرب(٢٧٢/١):ليل عرا معزل لسان.
[١١] .مج:بر نياورد،آج،لب،فق،مب،مر:بر نيايد.
[١٢] .اساس:الشاعر،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
[١٣] .اساس كه نونويس است،سنگ نرم،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
[١٤] .همه نسخه بدلها:خاك آنجا.