روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٤٢٨ - ترجمه
داشت و سخت دوست داشتى آن را پيش رسول آورد و گفت:اى رسول اللّه!من اين اسپ [١]دوست دارم صدقه كردم.رسول-عليه السلام-به اسامه زيد داد.زيد را خوش نيامد،گفت:اى [٢]رسول اللّه!من آن صدقه كرده بودم [٣].رسول-عليه السلام-گفت:
آن به موقع افتاد[٤٤١-ر]و خداى تعالى از تو قبول كرد.
شهر بن حوشب روايت كند كه:چون اين آيت آمد،زنى بود در مدينه پرستارى داشت و جز آن نداشت،آزاد كرد و گفت:تو را آزاد كردم،و لكن از بر [٤]من مرو،و اين شرط نمىكنم بر تو،چون آزادش كرد پرستار برفت.زن بيامد و رسول را خبر داد، رسول-عليه السلام-گفت:او حجاب تو شد از دوزخ،رها كن تا برود،و چون شنوى كه مرا سبيى آوردهاند از جاى،بيا تا من تو را برده[اى] [٥]دهم.
مجاهد روايت كرد كه:عمر خطّاب كس فرستاد به ابو موسى اشعرى و او را گفت:از سبى جلولا براى من كنيزكى فرست.او كنيزكى فرستاد به غايت حسن و جمال.عمر چون او را بديد در چشم او نكو آمد،اين آيت بر خواند لَنْ تَنٰالُوا الْبِرَّ حَتّٰى تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ -الآية،و در حال آزادش كرد.
عبد اللّه عمر گويد:يك روز اين آيت مىخواندم،انديشه كردم [٦]تا خود چيست كه بر من دوستتر است؟هيچ به نزديك من از كنيزكى كه بود مرا دوستتر نبود.آن را [٧]آزاد كردم.بر خاطرم گذر كرد كه او را به نكاح حلال گردانم،دگرباره گفتم:
چيزى كه به خداى دادم با آن رجوع نكنم.
راوى خبر گويد:مهمانى به ابو ذر غفارىّ فرود آمد.ابو ذرّ او را گفت:من از تو مشغولم به فلان جاى مرا شتر [٨]است،برو و شترى بهينه [٩]بگزين و بيار.او برفت و شترى لاغر بياورد.ابو ذرّ او را گفت:بهتر از اين نبود؟گفت:بود،و لكن من نياوردم،رها كردم براى روزى كه و را به آن حاجت باشد.ابو ذرّ گفت:حاجت من
[١] .وز،دب،آج،لب،مب،مر:اسب.
[٢] .دب،آج،لب،فق،مب،مر:يا.
[٣] .آج،لب،فق،مب:صدقه كردم.
[٤] .مب،مر:از پيش.
[٥] .مج:ندارد،از وز افزوده شد.
[٦] .مب،مر+كه.
[٧] .آج،لب،فق،مب:او را.
[٨] .آج،لب،فق:شترى،مب،مر:شترى چند.
[٩] .مب،مر:بهترين.