روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٨ - ترجمه
طيور و شكمهاى دوابّ بحر؟ابراهيم سؤال كرد،گفتند او را: أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قٰالَ بَلىٰ وَ لٰكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي من وسوسة ابليس.
بعضى دگر گفتند:چون ابراهيم-عليه السلام-با نمرود مناظره كرد و گفت:
خداى من احياء و اماتت كند،او گفت:من نيز احياء و اماتت كنم-چنان كه شرح آن برفت [١].ابراهيم گفت:من نه اين خواستم كه [٢]زندهاى را بكشى و زندهاى را رها كنى،من آن خواستم كه خداى من مرده بىحيات را حيات دهد و زنده كند،و زنده را جان بر دارد بىمماسّه.نمرود گفت:تو ديدهاى كه خداى تو مرده زنده كرده است؟او نتوانست گفتن كه آرى،كه نديده بود و نخواست كه گويد نه،عدول كرد از آن دليل به دليلى ديگر،پس از آن گفت: رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتىٰ ،بار خدايا!مرا باز نماى كه مرده چگونه زنده كنى؟خداى تعالى گفت: أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ ، گفت:بلى [٣]و لكن تا دلم ساكن شود.اگر پس از اين مرا با كسى مناظره باشد،و مرا گويد:تو ديدهاى [٤]معاينه كه خداى تو مرده زنده كرده است؟من به طمأنينه بتوانم گفتن كه:آرى،و دلم به آن ساكن باشد.
بعضى دگر گفتند نمرود او را گفت:اگر خداى تو مرده زنده نكند-چنان كه تو گفتى و دعوى كردى-من تو را بكشم،او از خداى درخواست احياء موتى.خداى او را گفت: أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ ،[او] [٥]گفت: بَلىٰ[وَ لٰكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي من خوف القتل] [٦]،و لكن تا دلم [٧]ساكن شود از خوف قتل،و اين قول محمّد بن اسحاق بن يسار است.
عبد اللّه عباس و سعيد جبير و سدّى گفتند:سبب آن بود كه خداى تعالى چون خواست كه ابراهيم را بخليل [٨]خود گيرد،ملكالموت را فرستاد به او تا او را بشارت دهد به خلّت.ملكالموت بيامد و در سراى ابراهيم شد و ابراهيم حاضر نبود،و او مردى غيور بود.چون ابراهيم بازآمد،مردى را ديد در سراى خود.آهنگ او كرد [٣٥٢-پ]و او را گفت تو از كجا در اين سرا آمدهاى بىدستورى خداوند سراى؟
[١] .تب:رفته است.
[٢] .مب+تو.
[٣] .همه نسخه بدلها: قٰالَ بَلىٰ وَ لٰكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي .
[٤] .فق:مب،مر:ديدى.
[٦] [٥] .اساس:ندارد،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
[٧] .مج،وز،دب،فق،مر:دل من.
[٨] .دب،آج،لب،فق،مب،مر:خليل.