روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٤٧٠
خلاف نكند-سعد معاذ را خواست.
آنگه حربه بر گرفت و برفت و با نزديك قوم شد.قوم در او نگريدند [١]،گفتند:
و اللّه كه اسيد نه به آن روى بازآمد كه از اين جا برفت!سعد معاذ او را گفت:چه كردى؟گفت:برفتم،و اين مردمان را بديدم،چيزى نمىگويند [٢]كه ما را زيان دارد، و گفتم:چيزى مكنيد [٣]و مگوييد كه ما را زيان دارد.گفتند:همچنين كنيم،و لكن دانى كه چه شنيدم؟شنيدم كه:جماعتى از بنى حارثه برخاستهاند تا اسعد را [٤]بكشند براى آنكه پسر خاله تو است،تا عهدى كه از [٥]ميان شما هست تباه كنند به كشتن او،اگر بروى و مراقبتى كنى صواب باشد.
سعد معاذ برخاست و حربه بر گرفت و آمد تا به آن ديوار سر بست [٦]كه ايشان در آنجا بودند.ايشان را يافت ساكن نشسته،بدانست كه اسيد خواسته است تا او آنجا رود و سخن ايشان بشنود.بيامد-شتيم الوجه،با غلظت،و بانگ بر ايشان زد و گفت:چرا اين جايگاه رها نمىكنى و نمىرود [٧]و اضلال [٨]و اغواى ضعيفان ما مىكنى [٩]؟اگر [١٠]نه آنستى كه تو پسر خاله منى،و الّا به اين حربه خطاب كردمى با شما.
اسعد بن زراره مصعب را گفت:اين رئيس قوم است،و اگر اين مرد اجابت كند ما را،ما را در اين شهر هيچ مخالف نماند.مصعب گفت:اى جوانمرد!اگر بنشينى و سخنى بشنوى و انديشه كنى اگرت صواب آيد [١١]،و الّا آنچه راى تو باشد مىكنيم [١٢].سعد گفت:انصاف دادى،آنگه بنشست و مصعب حديث اسلام و طريقه [١٣]مسلمانى و مكارم اخلاق وصف كردن گرفت،و از قرآن پارهاى بر خواند.او مىگفت و روى سعد مىشكفيد [١٤]و تازه مىشد تا محبّت اسلام در روى او ظاهر شد
[١] .آج،لب،فق،مب،مر:نگريستند.
[٢] .آج،لب،فق،مب،مر:نمىگفتند.
[٣] .فق:مكنى.
[٤] .آج،لب،فق،مب،مر:تا سعد را.
[٥] .مر:كه در.
[٦] .وز،دب:ديوار بست،آج،لب،فق،مب،مر:بدان ديار.
[٧] .مب،مر:نمىكنيد و نمىرويد.
[٨] .وز:اخلال.
[٩] .مب،مر:مىكنيد.
[١٠] .مب،مر:و اگر.
[١١] .مر+عمل كن.
[١٢] .فق:بكن،مب،مر:آن كنيم.
[١٣] .مب:طريق،مر:طريقت.
[١٤] .آج،لب،فق،مب،مر:مىشكفت.