الاحتجاج - ترجمه غفاری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٣٣٨ - ذكر بيان احتجاج امير المؤمنين على عليه السّلام بر بعضى از احبار يهود
مرارت غربت و فراق و كربت بواسطه ء اهل و اولاد و مال و مهاجرت از حرم ايزد متعال بمراتب زياده از حضرت يوسف ( ع ) كشيد و چون حضرت ايزد بيچون كربت آن نبى الرحمه را ملاحظه نمود و استشعار حزن و مفارقت او كما كان فرمود لهذا حضرت الله تبارك اسمه رؤيا كه موازى و برابر رؤياى يوسف ( ع ) بود در تأويل و تعبير بر آن حضرت ظاهر نمود و بر جميع عالميان حقايق آن را كما ينبغى و يليق واضح و عيان گردانيد چنانچه در كتاب مستطاب بيان فرمود كه * ( لَقَدْ صَدَقَ الله رَسُولَه الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ الله آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَمُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ ) * ، و اگر يوسف ( ع ) را در حبس زندان مقيد كردند حضرت نبى اقدس سه سال نفس مقدس خود را از شر اعداء در شعب جبل محتبس گردانيد و از اقارب و ذو الرحم مقطوع و با كمال حزن و الم و غم و هم مقتفس بود و كفار آن رسول مختار را ملجأ باضيق مجال آزار و مضايق در غايت عسرت و اضطرار گردانيدند لهذا پناه بالهام ايزد جبار برد و آن كفره اشرار در آن غار كتبه و آثار خود گذاشتند كه روز ديگر بآن اثر و نشان آن سرور را يافته از آن مكان بدرآرند خداى منان اضعف خلق خود را امر فرمود تا آن نشان ايشان را اكل نموده بىنشان گردانيد و اگر يوسف را برادران در چاه كنعان انداختند آن حضرت نفس خود را از ترس دشمن در غار بىسر و بن انداخت و در آنجا به صبر ساكن بود تا آنكه بصاحب يعنى رفيق طريق خود گفت * ( لا تَحْزَنْ إِنَّ الله مَعَنا ) * و حضرت ايزد سبوح آن حضرت را باين وسيله ممدوح خود گردانيد . يهودى گفت :
يا على حضرت موسى ( ع ) رسول ايزد علام بود و حضرت واجب الوجود