تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٤٧٨
محمد درباره مسائلى سخن مىگفت كه مرا از كلام او درباره آنها خوش نيامد، نخست گفت كه: خداوند سبحانه و تعالى موجود است ولى در دنيا و آخرت ديده نمىشود، و آيا ممكن است كه چيزى باشد ولى ديده نشود؟ و اين چيزى جز تناقض نيست، دوم اين كه مىگفت: شيطان در آتش معذب مىشود، در صورتى كه خود از آتش آفريده شده است، پس چگونه ممكن است كه چيزى به وسيله آنچه از آن پديد آمده است معذب شود؟! سوم اين كه مىگفت: كارهاى بندگان به خود آنان نسبت داده مىشود، در صورتى كه آيات قرآن دلالت بر آن دارد كه خداى تعالى فاعل هر چيز است! پس چون بهلول اين سخنان را شنيد، تركهاى برگرفت و بر سر او كوفت و چنان شد كه خون از زخم آن بر چهره و محاسن ابو حنيفه روان شد، و او به شكايت از بهلول به نزد خليفه رفت، بهلول را حاضر كردند و از سبب كارى كه كرده بود پرسيدند و او به خليفه گفت: اين مرد در سه مسئله غلطهايى را به جعفر بن محمد (ص) نسبت داد: اول اين كه ابو حنيفه چنان گمان دارد كه همه افعال هيچ فاعلى جز خدا ندارد، پس اين شكافته شدن سرش از خداوند متعال است، پس من از اين بابت چه تقصيرى مىتوانم داشته باشم؟ دوم اين كه مىگويد كه: هر چيز موجود ناگزير بايد ديده شود، و اين درد در سر او موجود است ولى ديده نمىشود، سوم: او آفريده از خاك است و اين تركه نيز از خاك است، و او مىگويد كه هيچ جنسى به جنس خود معذب نمىشود، پس چگونه ممكن است تركه او را به درد آورده باشد؟! پس خليفه را كلام او خوش آمد، و بهلول از قضيه شكافتن سر ابو حنيفه خلاصى يافت. [٣٦] [١٦- ١٧] و چون انديشه كسى، خواه از انسيان باشد يا از جنّيان، در جستجوى آن برآيد كه چه عامل سبب انحطاط تمدن او شده و از قافله پيشرفت عقب مانده است، هر چه بيشتر انديشه و نظر/ ٤٥٩ خود را به كار اندازد، جز يك پاسخ
[٣٦] - شجرة طوبى، ج ١، ص ٤٩.