تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٢٣٠ - داستان مالكان باغ جنت
و گفته مىشود: اعزّ اللَّه انوفهم خدا بينيهاى ايشان را عزت بخشيد، و اين در آن هنگام است كه شأن قوم رفعت پيدا كرده باشد. شايد اين كلمه با زبانى مناسبت داشته باشد كه به آن سوگند ياد مىكنند و به غيبت كردن مىپردازند و با آن خبر چين مىشوند و از خير ممانعت به عمل مىآورند و به مبارزه با رسول و رسالت برمىخيزند، و گناهان ديگرى كه زبان در انجام دادن آنها نقشى اساسى دارد، و خدا در آخرت زبانها و بينيهاى ايشان را دراز مىكند تا به مقياس گستردگى آنها سهم بيشترى از عذاب بهره ايشان شود.
داستان مالكان باغ جنّت
[١٧- ٢٠] قرآن، با يادآورى از داستان اصحاب جنت، مترفان را به آنان تشبيه مىكند، بدان سبب كه آنان نيز، همچون اينان، به زينت زندگى دنيا فريفته شدند و به پيروى از هواهاى نفسانى برخاستند و مخالف حق شدند و به محرومان استكبار كردند، ولى پس از حادثهاى كه خدا بر ايشان پيش آورد، به خطاى خود پى بردند و از بيم عذاب بزرگتر در آخرت توبه كردند. ابن عباس گفت: (پير مردى بود كه جنت و باغى داشت، و هيچ ميوهاى از آن به خانه وى راه نمىيافت مگر اين كه پيش از آن به هر صاحب حقى از آن حق وى داده شده باشد- و او را پنج پسر بود- و در آن سال كه پدر ايشان از دنيا رفت،/ ٢١٩ جنت ايشان چنان بارى آورد كه پيش از آن سابقه نداشت، و جوانان پس از نماز عصر به باغ خويش رفتند و با ميوههايى رو به رو شدند كه همچون آن را در زندگى پدرشان مشاهده نكرده بودند، پس چون نظرشان به اين فزونى افتاد به طغيان و ستم خويى افتادند و يكى از ايشان به ديگران گفت: پدر ما پير مردى بود كه زيادى عمر عقل او را ربوده و خرفش كرده بود، پس بياييد با هم پيمان بنديم كه در اين سال هيچ چيزى از اين باغ را به فقراى مسلمانان ندهيم، تا اموال ما فزونى يابد و بىنياز شويم، و در سالهاى ديگر نيز به همين ترتيب عمل كنيم، پس چهار نفر از برادران به اين پيشنهاد رضايت نشان دادند و پنجمى خشمناك شد، و او كسى است كه خداى تعالى درباره او گفته است