تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٢٤
در مسائل مهم، در آن جمع مىشدند) اجتماع كردند، «وليد» (مرد معروف و سرشناس مكّه كه مشركان، به عقل و درايت او معتقد بودند و در مسائل مهم با او به مشورت مىپرداختند) رو به آنها كرده گفت: شما مردمى هستيد داراى نسب والا، و عقل و خرد، و عرب از هر سو به سراغ شما مىآيند (براى زيارت خانه كعبه و غير آن) و پاسخهاى مختلفى از شما مىشنوند حرف خود را يكى كنيد.
پس از آن رو به آنها كرده گفت: شما درباره اين مرد (اشاره به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله) چه مىگوئيد؟
گفتند: مىگوئيم «شاعر» است!
وليد چهره درهم كشيده، گفت: ما شعر بسيار شنيدهايم، اما سخن او شباهتى به شعر ندارد.
گفتند: مىگوئيم «كاهن» است.
گفت: هنگامى كه نزد او مىرويد سخنانى را كه كاهنان (به شكل اخبار غيبى) مىگويند در او نمىيابيد.
گفتند: مىگوئيم «ديوانه» است.
گفت: وقتى به سراغ او مىرويد هيچ اثرى از جنون در او نخواهيد يافت.
گفتند: مىگوئيم «ساحر» است.
گفت: ساحر، به چه معنى؟
گفتند: كسى كه ميان دشمنان و ميان دوستان ايجاد دشمنى مىكند.
گفت: بلى او «ساحر» است و چنين مىكند! (زيرا بعضى از آنها مسلمان مىشوند و راه خود را از ديگران جدا مىسازند).
سپس از «دار الندوه» خارج شدند، در حالى كه هر كدام پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را ملاقات مىكرد، مىگفت: اى ساحر! اى ساحر!