تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٣٥
سوره «قيامت» در چند صفحه قبل شرح داديم.
مىفرمايد: «آيا چنين نيست كه زمانى طولانى بر انسان گذشت كه چيزى قابل ذكر نبود»؟ «هَلْ أَتى عَلَى الإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً». «١»
آرى، ذرات وجود او هر كدام در گوشهاى پراكنده بود، در ميان خاكها، در لابلاى قطرات آب درياها، در هوائى كه در جوّ زمين وجود دارد، مواد اصلى وجود او هر كدام در گوشه يكى از اين سه محيط پهناور افتاده بود، و او در ميان آنها در حقيقت گم شده، و هيچ قابل ذكر نبود.
آيا منظور از «انسان» در اينجا نوع انسان است، و عموم افراد بشر را شامل مىشود؟ يا خصوص حضرت آدم عليه السلام است؟.
آيه بعد كه مىگويد ما انسان را از نطفه آفريديم قرينه روشنى بر معنى اول مىباشد، هر چند بعضى معتقدند: «انسان» در آيه اول، به معنى حضرت «آدم» و «انسان» در آيه دوم اشاره به فرزندان آدم است، ولى اين جدائى در اين فاصله كوتاه، بسيار بعيد به نظر مىرسد.
در تفسير جمله لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً: «چيز قابل ذكرى نبود» نيز نظرات ديگرى اظهار شده است، از جمله اين كه: انسان به هنگامى كه در عالم نطفه و جنين بود، موجود قابل ذكرى نبود، ولى بعداً كه مراحل تكامل را پيمود به موجودى قابل ذكر تبديل شد.
در حديثى از امام باقر عليه السلام نقل شده كه فرمود: «انسان در «علم خدا» مذكور بود، هر چند در «عالم خلق» مذكور نبود». «٢»