فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٧٧١
همان وقت او را به قتل رساند.[١]
طبيبان چون زخم معاويه را معاينه كردند گفتند:اگر امير اولادى نخواهد مى توان با دوا معالجه كرد وگرنه محل زخم بايد با آتش داغ شود.معاويه از داغ كردن با آتش ترسيد وبه قطع نسل راضى شد وگفت: يزيد وعبداللّه براى من كافى هستند.[٢]
عمرو بن بكر نيز در همان شب در مصر به مسجد رفت ودر صف اوّل به نماز ايستاد . از قضا در آن شب عمروعاص راتب شديدى عارض شده بود كه از التهاب وكسالت آن نتوانسته بود به مسجد برود وخارجة بن حنيفه(حذافه)[٣] را براى اداى نماز به مسجد فرستاده بود وعمرو بن بكر او را به جاى عمروعاص كشت وچون جريان را دانست گفت:«أَرَدْتُ عَمْراً وَأَرادَ اللّهُ خارِجَة»[٤]. يعنى: من كشتن عَمرو را خواستم وخدا كشتن خارجه را.
امّا عبدالرحمان بن ملجم مرادى در روز بيستم ماه شعبان سال ٤٠ هجرى به كوفه آمد. گويند چون على (عليه السلام) از آمدنش با خبر شد فرمود: آيا رسيد؟ همانا جز آن چيزى بر عهده من نمانده واكنون هنگام آن است.
ابن ملجم در خانه اشعث بن قيس فرود آمد ويك ماه در خانه او ماند وهر روز، با تيز كردن شمشير خود را آماده مى كرد.[٥] در آنجا با دخترى به نام قُطام، كه او نيز از خوارج بود، مواجه شد وعاشق او گرديد. طبق نقل مسعودى، قطام دختر عموى ابن ملجم بود وپدر وبرادرش در واقعه نهروان كشته شده بودند. قطام از زيباترين دختران كوفه بود وچون ابن ملجم او را ديد همه چيز را فراموش كرد ورسماً از وى خواستگارى نمود.[٦]
قطام گفت:من با كمال ميل تو را به همسرى خود مى پذيرم مشروط بر اينكه
[١] شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج٦، ص ١١٤.
[٢] مقاتل الطالبيين، ص ٣٠; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج٦، ص ١١٣.
[٣] تاريخ يعقوبى، ج٢، ص ٢١٢.
[٤] همان، ج٢، ص ٣١٢.
[٥] همان، ج٢، ص ٣١٢.
[٦] مروج الذهب، ج٢، ص ٤٢٣.