فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٩٤
عمرو: مثل من فريب نمى خورد ومن زيركتر از آن هستم كه تصور مى كنى.
معاويه: نزديك بيا تا راز درون خود را به تو بگويم.
عمرو نزديك رفت وگوش در برابر دهان معاويه قرار داد تا راز درونى او را بشنود. ناگهان معاويه گوش او را گاز گرفت وگفت:حالا ديدى كه من مى توانم تو را نيز فريب دهم. سپس گفت: مى دانى كه مصر مانند عراق است وهر دو استان بزرگ شمرده مى شوند.
عمرو: بلى مى دانم، ولى عراق وقتى از آنِ تو خواهد بود كه مصر از آنِ من باشد. در حالى كه مردم عراق به اطاعت على سر نهاده اند ودرركاب او آماده نبرد هستند.
در اين هنگام كه دو سوداگر غرق جرّ وبحث بودند برادر معاويه، عتبة بن ابى سفيان، بر او وارد شد وگفت:چرا عمرو را به بهاى واگذارى سرزمين مصر نمى خرى؟اى كاش همين حكومت شام براى تو بماند وكسى مزاحم تو نشود. آن گاه اشعارى سرود وماهيت همكارى عمرو را با معاويه فاش ساخت كه يكى از ابيات شعر او چنين است:
اِعْطِ عَمْرواً إِنَّ عَمْرواً تارِكٌ *** دِينَهُ الْيَوْمَ لِدُنْيا لَمْ تَجزْ [١]
خواسته عمرو را به او بده.او امروز دين خود را به خاطر دنيا، ترك ورها ساخته است.
سرانجام معاويه تصميم گرفت كه به هر نحو همكارى عمرو را با خود جلب كند وتسليم خواسته او شود. ولى عمرو از خدعه وحيله او مطمئن نبود واحتمال
[١] رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در يكى از سخنان خود به عنوان يك حكم شرعى فرمود:«لا تَبِـعْ ما لَيْسَ عِنْدَكَ». يعنى هرگز چيزى را كه مالك نيستى مفروش. اكنون بايد ديد كه عمرو در برابر حكومت مصر چه چيز را فروخت وچه چيز را از دست داد. او كه به تصريح ابن ابى الحديد تا لحظه معامله با معاويه فاقد دين واعتقاد بود، طبعاً در اين معامله نيز از راه خدعه ونيرنگ وارد شد ودست خالى ومُفت حكومت مصر را خريد.