فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٩٥
مى داد كه از او به عنوان پل پيروزى استفاده كند وپس از پايان كار او را كنار بزند. لذا رو به معاويه كرد وگفت: بايد قرار داد ما بر روى كاغذ بيايد وپيمانى در اين زمينه نوشته شود وبه امضاى طرفين برسد. قرار داد نوشته وآماده امضا شد، ولى امضا كنندگان، هر كدام جمله اى را در كنار مهر وامضاى خود نوشتند كه فريب ونفاق خود را ظاهر ساختند. معاويه در كنار نام خود نوشت:«عَلى أَنْ لا يَنْقُضَ شَرْطٌ طاعَةً». يعنى: اين قرار داد تا لحظه اى اعتبار دارد كه شرطى اطاعتى را نشكند.
وعمرو نيز در كنار نام ومُهر نگاشت:«عَلى أَنْ لاتَنْقُضَ طاعَةٌ شرطاً» [١] يعنى: مشروط بر اينكه طاعتى شرطى رانشكند.
آن دو با افزودن اين دو قيد يكديگر را فريب دادند وراه تخلّف را باز گذاردند. زيرا مقصود معاويه از ذكر آن قيد اين بود كه عمرو به طور مطلق وبدون قيد وشرط با معاويه بيعت كرده است واگر روزى معاويه مصر را به او واگذار نكرد حق نداشته باشد بيعت خود را، به بهانه اينكه معاويه به شرط وعهد خود وفا نكرده است، بشكند. امّا وقتى حريف كهنه كارِ معاويه از حيله او آگاه شد اين راه را به روى او بست ونوشت كه بيعت او تا هنگامى معتبر است كه اطاعت از معاويه مايه بر هم خوردن شرط پيمان (حكومت مصر) نگردد ومعاويه بايد مصر را تسليم عمرو كند.
حقّا كه هر دو نفر سياستبازانى روباه صفت بودند كه گذشته از تقواى دينى، تقواى سياسى نيز نداشتند.
عمرو، در حالى كه از شادى در پوست خود نمى گنجيد، از منزل معاويه بيرون آمد وبا افرادى كه در بيرون انتظار او را مى كشيدند روبرو شد وسؤال وجوابهايى به صورت زير ميان آنان ردّوبدل شد:
فرزندان عمرو:پدر، سرانجام كار چه شد؟
عمرو: حكومت مصر را به ما دادند.
[١] وقعه صفين، ص ٤٠.