فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦١٥
نمى شناسند. تو به عنوان نمك شناسى از اهل عراق دفاع كردى واز روى تعصّب با شاميان جنگيدى، به خدا سوگند، مى دانيد كه كار ما وشما به كجا انجاميده است.نمى گويم على را ترك كن ومعاويه را يارى كن، ما تو را به ماندن كه صلاح تو وما در آن است دعوت مى كنيم.
تاريخ مدّعى است كه اشعث در نهان سر وسرّى با معاويه داشته ومترصّد فرصت بوده كه مسير جنگ را به نفع او تغيير دهد.
او در آغاز پاسخ خود، از امام (عليه السلام) ستايش كرد وسخنان عتبه را يك به يك رد كرد، ولى در پايان تلويحاً موافقت خود را براى پايان دادن به جنگ اعلام نمود وگفت: شما به ماندن وزندگى كردن نيازمندتر از ما نيستيد. من در اين امر مى انديشم ونظر خود را به خواست خدا اعلام مى دارم.
وقتى عتبه به سوى معاويه بازگشت واو را از ماوقع آگاه كرد، معاويه خوشحال شد وگفت:وى علاقه خود را به صلح اعلام كرده است.[١]
٤ـ معاويه به عمروعاص گفت:شخصيت سرشناس پس از على، ابن عبّاس است. او اگر سخن بگويد على با آن مخالفت نمى كند.هرچه زودتر چاره اى بينديش كه جنگ هستى ما را از بين برد. ما هرگز به عراق نمى رسيم مگر اينكه مردم شام نابود شوند.
عمروعاص گفت: ابن عباس فريب نمى خورد.اگر بتوان او را فريب داد، على را نيز مى توان، اصرار معاويه سبب شد كه عمروعاص نامه اى به ابن عبّاس بنويسد ودر پايان نامه شعرى نيز ضميمه آن سازد. وقتى عمرو نامه وسروده خود را به معاويه نشان داد، معاويه گفت:«لا أَرى كِتابَكَ عَلى رِقَّةِ شِعْرِكَ». يعنى:هرگز نامه تو به پايه زلالى شعر تو نيست!
پير خدعه وفريب در آن نامه ودر ضمن اشعارش، عبّاس وآل او را ستوده واز
[١] وقعه صفّين، ص ٤٠٨.