فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٠١
فراهم شده بود، تكيه گاه معنوى نيز داشته باشند واز اين راه، عواطف دينىِ اعرابى را كه در مسير راه زندگى مى كردند تحريك كنند. ازاين جهت، از عايشه وحفصه دعوت كردند كه رهبرى معنوى اين گروه را به عهده بگيرند وبا آنان به سوى بصره حركت كنند.
درست است كه عايشه از لحظه ورود به مكّه پرچم مخالفت با على (عليه السلام) را برافراشته بود، ولى هرگز براى اجراى نظر مخالف خود نقشه اى نداشت وهرگز در فكر او خطور نمى كرد كه رهبرى لشگرى را برعهده بگيرد ورهسپار بصره شود. لذا هنگامى كه زبير فرزند خود عبد اللّه را كه خواهرزاده عايشه بود روانه خانه او كرد، تا عايشه را براى قيام ورفتن به بصره تشويق كند. وى در پاسخ درخواست عبد اللّه گفت:من هرگز به مردم دستور قيام نداده ام. من به مكّه آمده ام كه به مردم اعلام كنم كه امام آنان چگونه كشته شده است واين كه گروهى، با اينكه خليفه را توبه دادند او را كشته اند، تا مردم خود بر ضدّ كسانى قيام كنند كه بر او شوريدند واو را كشتند وزمام امور را بدون مشورت به دست گرفتند.
عبد اللّه گفت:اكنون كه نظر تو در باره على وقاتلان عثمان چنين است چرا از مساعدت وكمك بر ضدّ على باز مى نشينى؟در حالى كه گروهى از مسلمانان آمادگى خود را براى قيام اعلام كرده اند. عايشه در پاسخ گفت:صبر كن در اين موضوع كمى فكر كنم. عبد اللّه از فحواى سخنان او احساس رضايت كرد. لذا در بازگشت به خانه، به زبير وطلحه وعده داد كه امّ المؤمنين درخواست ما را اجابت كرد. وبراى تحكيم مطلب، فرداى آن روز به نزد عايشه رفت وموافقت قطعى وصريح او را به دست آورد وبراى ابلاغ آن منادى گروه، در مسجد وبازار، خروج عايشه را با طلحه وزبير اعلام كرد وبدين سان مسئله قيام بر ضدّعلى (عليه السلام) وانديشه تصرف بصره قطعى شد.[١]
طبرى متن نداى خروج كنندگان را چنين نقل مى كند:
[١] الجمل،ص ١٢٣.